غرب وحشی شرق مشتی
بهنام سرلک
خلاصه داستان:
تعدادی دختر و پسر برای خوشگذرانی به کویر میروند! ماشین آنها دچار نقص فنی می شود و مجبور میشوند همانجا بمانند، ساعتی بعد یکی از آنها ناپدید می شود!
ملاحظات: این نمایشنامه درام اجتماعی است با کلی موقعیت های کمدی. برای اجرای صحنه ای نیاز به گروه بلک لایت دارد.
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 60 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 3 مرد - 4 زن)
نوع اجرا: ۱ پرده
مضمون اثر: ،, شب, غریبه, آفرود،
امیرحسین میخندد
بهشاد: زهرمار خوابیدن تو هنوز چتیا
امیرحسین: نه چمه
بهشاد: میگم چتی میگی چمه معلومه خوب چتی
امیرحسین: نرفته باشه پیش دخترا بخوابه من هواسم پرت شده
بهشاد: نه بابا بگیر بتمرگ، رفته این دور و بر لایو بگیره فیلم بگیره چه غلطی بکنه دیر کرده
امیرحسین دوباره بغض میکند
امیرحسین: ای خدا ببخش من با کتونی نایک قدم زدم تو تهران
بهشاد: ببند دیگه بابا حالمو بهم زدی با اون قیافه کهیرت
امیرحسین: اصلا هرچی تو میگی من همونم، الان اما تو این شرایط بهم گیر نده ازم سوال نکن
بهشاد: بالا رو نگاه کن ،آسمونو نگاه کن، ستاره ها رو ببین حالشو ببر محشره
امیرحسین به آسمان نگاه میکند
امیرحسین: تا حالا آسمون انقدر صاف و پرستاره ندیده بودم
بهشاد: آره اینجا آسمونش صافه چون آلودگی نداره مثل داخل شهر
امیرحسین: انگار نزدیکه دلم میخواد دست کنم تو آسمون چند تاشو جدا کنم
امیرحسین دست هایش را بالا میآورد به حالت برداشتن ستاره ها
بهشاد :کاش همیشه همه چی عین امشب آروم بود
امیرحسین: آره
بهشاد: کاش به جای توام یکی دیگه کنارم بود
امیرحسین بلند میشود رو به بهشاد می ایستد
امیرحسین: جدی میگی؟
بهشاد: آره ناراحت نشو تو بچه خوبی هستیا اما ما دوتا هم فاز نیستیم چون پرسیدی راستشو گفتم ناراحت که
نشدی
امیرحسین میخندد
امیرحسین: نه بابا میدونم خودم اما مرسی که حقیقت و میگی مثل صادق نیستی)میخندد(
بهشاد: چرا میخندی؟
امیرحسین: دست خودم نیست به خدا ببخشید اون چیزی که کشیدم رو فک ام تاثیر گذاشته قیافه توام یه جوری
شده برام خندم میگیره... ناراحت که نشدی؟
بهشاد: ببین همین چیزاتو میبینم میگم هم فاز نیستیم بچهها رو بیدار کن حوصلم سر رفت مثالً اومدیم کویر ،
کویر شباش قشنگه اینا گرفتن خوابیدن
امیرحسین: بزار بخوابن ما با هم حرف بزنیم
بهشاد: بیخیال من چه حرفی با تو دارم رفتارت یه جوریه نکنه...
امیرحسین: نکنه چی؟
بهشاد: برو اونور بینم من نسخ شدم یکم مخم درد میکنه میخوام از آسمون لذت ببرم اصلا میخوام منم
بخوابم
بهشاد خودش را به خواب میزند
امیرحسین: بهشاد
بهشاد: هوووم؟
امیرحسین: تو تا حالا به این فکر کردی زن داشته باشی؟