Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

رنوی زرد photo

رنوی زرد

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture مهدیس غنی زاده

خلاصه داستان:

نمایش‌نامه رنوی زرد با الهام از زندگی مهین قدیری اولین قاتل زنجیره‌ای زن ایران است که به دلیل جبر زندگی دست به سلسله قتل‌های خلاقانه‌ای زد. قتل‌هایی که تعدادشان به پنج زن رسید و یک مرد رسید و پرونده‌ای جنجالی و پیچیده باقی گذاشت. قصه از زمستانی شروع شد که او برای تامین معاش و درمان بیماری دختر معلولش مجبور به کشتن زنان و سرقت طلاهای‌شان شد. معمولا اطراف امامزاده‌ای پرسه می‌زد تا زنان را پیدا کند. حالا در این نمایش‌نامه نویسنده کمی دوربین ذهن خود را چرخانده تا زندگی قربانی‌هایی را تخیل کند که سر راه مهین قرار گرفتند. پنج زن و یک مرد که هرکدام قصه و دردی داشتند و مسیر پررنجی را طی کردند تا سوار رنوی زرد شدند. قصه پنج زن و یک مرد قربانی به نام‌های گلدونه، رویا، روجا، کلاریس، رزا و پیمان که به‌صورت مونولوگ اجرا میشود. کسانی‌که قصه زندگی هرکدامشان با طلاهایی که مال خودشان نیست گره خورده و انگار مرگ نوعی راه نجات یافتن از شر و ابتذالی است که در آن غرق شده‌اند. مرگ آنها به نوعی رهایی از رنجی است که پایانی بر آن نیست. از دست دادن زندگی در جغرافیایی از درد برای آنها موهبتی می‌شود که به نوعی راه رستگاری را پیش رویشان قرار میدهد. از کاراکتر گلدونه‌ای که جان میکند تا نقش نمایشی را بازی کند تا فقط کاریکاتور یا خاطره‌ای دور از زندگی مادرش نباشد تا کلاریس دختر ارمنی که عشق قدیمش را توی آسانسور با نامزدش میبیند و دلش می‌خواهد زندگی‌اش را تمام کند یا حتی مهین زنی که با تمام توان برای زندگی نزیسته‌اش می‌جنگد.

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 70 دقیقه

ژانر: تراژدی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 1 مرد - 5 زن)

نوع اجرا: نامشخص

مضمون اثر: ای, #قاتل, زنجیره, #رنوی, زرد،, #قتل،

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

گلدونه
دختری نوجوان داریه در دستانش دارد و دور سالن می‌چرخد و می‌خواند.
(ترانه زیر لب :کی بهت یاد داده لپ‌هاتُ سرخاب بمالی؟ نمال دیگه. کی بهت یاد داده لبات قرمز بکنی نکن دیگه؟ کی بهت گفته منو تو بغلت فشار بدی؟ نده دیگه.)
مامان روی سینی می‌زد و می‌خوند و منم جوابش رو می‌دادم. اون‌قدر می‌خوندیم و می‌رقصیدیم که از نفس می‌افتادیم. هرشب یه اجرا داشتیم. حرف‌های نمایش گلدونه‌خانم رو مامان وقت و بی‌وقت می‌خوند که دیگه خودم هم حفظ بودم. مثلا بهش می‌گفتم مامان ناراحت نشی امشب حال ندارم ظرف بشورم. می‌گفت: به قول گلدونه خانم ناراحت بشم؟)چهره‌اش را جمع می‌کند.( ککم هم نمی‌گزه؟ خیال می‌کنی چی؟ من از اوناش نیستم که به ایناش بلرزم. مثل گرگ بارون‌دیده‌ام. هرجوری بود تا حالا ساختم وا نمی‌دم. چادرم رو می‌زنم به کمرم مثل یه مرد کار می‌کنم. خیال کردی دست‌وپا چلفتی‌ام؟ روز بره شب بیاد واهمه ندارم. می‌گفتم: باشه باشه... خودم می‌شورم. مامان، چند تا نقش کوچیک تو لاله‌زار بازی کرد. خودش رو به درودیوار زد تا بتونه نقش گلدونه خانم رو تو کار اسماعیل خلج بگیره. آخه اون‌موقع بیست سالش بود و گلدونه خانم میانسال بود ولی تونست خودش رو تو گروه جا کنه. اما، نزدیک اجرا همه‌چی بهم ریخت. لاله‌زار هم مثل خیلی از جاها سوخت و ریخت و خراب شد. وقتی شیشه تئاترشون رو می‌شکستن مامان یه گوشه‌ای ایستاده بود و (بغض)گریه می‌کرد. اون‌قدر که مادروپدرش گفتن یه کاری کنیم حال‌وهواش عوض شه. بابا اومد تو زندگیش بعد هم سروکله من پیدا شد. حال و هواش پیش من اما عوض نشد. همون بود که همیشه می‌خواست. حتی وقتی‌که بابا مُرد و قرار شد جای بابا تو کارخونه کار کنه. حتی وقتی‌که کارش سخت بود. حتی وقتی‌که حقوقش دیر پرداخت می‌شد و پول اجاره‌خونه رو نداشتیم. اما وقتی حقوقش رو می‌گرفت می‌شستیم از سرتا ته گلدونه خانم رو بازی می‌کردیم و یه شام حسابی می‌خوردیم و می‌رقصیدیم. (دختر دوباره می‌رقصد و می‌خندد) ولی وقتی دو ماه، سه ماه و شیش ماه و حتی یکسال گذشت و خبری از حقوقش نشد دیگه همه‌چی رو فراموش کرد. شب‌ها گریه می‌کرد و تا می‌تونس می‌خورد و مست می‌شد. می‌ترسیدم حتی از جلوش رد شم. اما اون یه بهونه‌ای جور می‌کرد و بهم فحش می‌داد. می‌گفت ای کاش تو شکمم می‌مُردی. می‌گفت: تو بدبختم کردی. اصلا تو باعث شدی بابات منو ول کنه و بذاره بره. رضا من رو بدون تو می‌خواست بعدشم بمیره.
یه روز بهش گفتم تو تئاتر مدرسه یه نقش خوب گرفتم. هفته بعد اجرا داریم بیا و ببین. خندید و گفت: باشه میام. اون روز از صحنه که اومدم پایین. پریدم جلوش و بغلش کردم. اونم زد به پشتم و گفت: خیال نکن قراره سوسن تسلیمی بشی. اجرات افتضاح بود. بعد از اون دیگه نذاشت نقشی بازی کنم. حتی نذاشت تو اجراهای بعدی بازی کنم. در رو قفل می‌کرد و منم زار می‌زدم. (با اضطراب می‌گوید) هردقیقه به این فکر می‌کردم الان کی جای من بازی می‌کنه؟ الان نمایش به کجاش رسیده؟ الان تماشاچی‌ها می‌خندن. الان دست می‌زنند. الان پرده میاد پایین. بهم می‌خندید و می‌گفت: آخه کی به تو نگا می‌کنه؟ چشمات خیلی ریزه تو صورت گرد و قلمبه‌ات حال آدم رو بهم میزنه.
(جلوی آیینه می‌ایستد) منم ساعت‌ها جلوی آیینه می‌ایستادم و چشم‌هام رو کاملا باز نگه می‌داشتم و تمرین می‌کردم تا ریز به‌نظر نیان. حرف‌هاش تمومی نداشت. وقتی که بیکار شد و نشست تو خونه، حالش بدتر شد. خط تولید کارخونه متوقف شده بود. فقط صبح‌ها یکی دو ساعتی با بقیه کارگرا می‌رفت جلوی کارخونه می‌ایستاد و دادوفریاد می‌کرد و می‌اومد. بعضی روزها از بس داد می‌کشید صداش درنمی‌اومد تا فرداش نشاسته جوشونده می‌خورد تا صداش باز بشه. هرچقدر بیشتر می‌گذشت بیشتر دیوونه‌بازی درمی‌آورد. مدام با مردای مختلف می‌پرید. هرکدومشون رو هم جلوی کارخونه پیدا می‌کرد. از منم می‌خواست همه‌شون رو به چشم بابا نگاه کنم. یه بار برای یکی‌شون غذا پختم. میز چیدم و یه گوشه‌ای نشستم. با مامان خوردن و پاتیل شدند. مامان مجبورم کرد پاشم برقصم. (با خشم ادای رقصیدن درمی‌آورد.) مامان بشکن می‌زد و می‌گفت بیشتر قمیش بیا... دستت رو بچرخون... قر کمر یادت نره... آهان پدرسوخته. جیغ می‌کشید و می‌خندید و می‌گفت: سینه بلرزون. ببین چه قری میاد؟ آخه این حرومی رو کی می‌خواد؟ اینو که گفت یه لگد زدم به میز و دوییدم سمت اتاقم. (دور سالن می‌دود) کل ماکارونی ریخت روی تیشرت زرد اون مردک. نوشابه سیاه هم ریخت روی پلاکاردشون که نوشته بود" این‎همه بی‌عدالتی هرگز ندیده ملتی". دلم برای اون‌همه ماکارونی قرمز که حروم شد، سوخت. همون لحظه مردک از جاش بلند شد اما دستش بهم نرسید و از خونه رفت بیرون. مامان به در اتاقم لگد و می‌زد و می‌گفت: ای کاش می‌مردی. چه‌طور از دستت راحت بشم؟ نکبت.. آخه من پای چی تو نمک‌به‌حروم نشستم؟ اون‌قدر لگد زد که تونس قفل در روبشکنه. ( دوباره دور سالن می‌دود) تو یه لحظه پرتم کرد گوشه دیوار. (موهای بیرون آمده از روسری را دور سرش می‌چرخاند.) موهام رو تو مشتش چرخوند. منم لگد می‌زدم اما بیشترش بهش نمی‌خورد. اون‌قدر که خسته شد و یه گوشه‌ای افتاد. هردومون زار می‌زدیم. .(هق‌هق می‌کند)
اما اون‌روزی که قرار بود با حمید تو دفترخونه عقد کنیم فقط من توی دلم زار می‌زدم. ( اشکش را پاک می‌کند.) مامان غش‌غش می‌خندید.(عصبی می‌خندد) خودم رو خیس کرده بودم. برعکس من که بوی شاش می‌دادم عروس قبلی دفترخونه بوی گل و ادکلن و نویی می‌داد. خیلی زود مراسم ما هم تموم شد. حمید، برادر یکی از همکارهای مامان تو کارخونه بود. هرروز میومد خونه‌مون. ازش می‌ترسیدم. دلم می‌خواست زودتر بره. همیشه تو کفشش تف می‌ریختم. بچه‌های مدرسه بهم می‌گفتن: گلدونه، اگه مهمون زیاد موند خونه‌تون، تو کفش‌هاش تف بریز، زودتر می‌رن. من، تف و خلط و چند قطره جیش هم می‌ریختم اما حمید نمی‌رفت. آخه همیشه یه‌طوری دست می‌انداخت دور گردنم که انگار می‌خواست خفه‌ام کنه. نفسم بند می‌اومد. شب عروسی هم یه‌طوری زیپ لباس عروسم رو کشیده بودن که داشتم خفه می‌شدم. (ادای خفه شدن درمی‌آورد.) اما جای سینه‎هام خالی بود و لق می‌زد. مامان تا می‌تونس توش دستمال کاغذی چپوند. آرایشگر می‌خندید و می‌گفت: آخه عروس به این کوچولویی تو این شهر ندیده بودم. مامان بهش چشم‌غره رفته بود و گفته بود: به سنش چیکار داری؟ عقلش از همه‌تون بیشتره.... وقتی رفتم خونه حمید، عروسک‌هام رو هم چپوندم ته ساک. حمید اصلا باهام حرف نمی‌زد. همیشه سرش تو گوشیش بود. یا تلفن حرف می‌زد یا اس‌ام‌اس می‌داد. یه بار بهش گفتم خسته شدم چرا سرت تو گوشیته؟ جوابم رو نداد. (بالحن طلبکار و عصبانی) دوباره با صدای بلندتر گفتم. یه لگدی بهم زد وگفت: خفه‌شو جوجه برو عروسک‌هات رو بخوابون. من هم دیگه حرفی نزدم. دیگه بیشتر شب‌ها هم نمیومد خونه. منم برای‌اینکه نترسم. جلوی آیینه نقش بازی می‌کردم. از حرف‌های گیلان‌تاج خانم تو لبخند باشکوه آقای گیل بگیر تا گلدونه خانم. حمید هربار منو می‌دید می‌گفت: تو هم دیوونه‌ای عین مادرت. یه بار که رفته بود حموم گوشیش رو برداشتم. رمزش رو قبلا از روی دستش دیده بودم. سریع زدم باز شد. چند تا پیام براش اومد. شماره هیچ‌کدومشون هم ذخیره نشده بود. اکثرشون هم پیام‌های یه خطی مثل: بهش بگو زنگ در حیاط پشتی رو بزنه. یکی دیگه می‌گفت ساعت هفت منتظرم، بهش بگو یه سنگ به شیشه بزنه. چندتای دیگه هم بود. لحظه آخر یه پیام بلندتر اومد که مجبور شدم بازش کنم. نوشته بود: بهش بگو یه تیکه دیگه طلا برام بیاره، این زرگری که فرستادی خیلی خوش‌سلیقه‌اس. انگشتری که سری قبل بهم داد هرکی تو دستم می‌بینه میگه خیلی قشنگه. گردنبندی که بار اول بهم داد بااینکه ظریفه اما خیلی خوشگله. منم در جوابش، تایپ کردم: خوب نقشه کشیدیا. جواب داد: به قول گلدونه خانم من چیزهای خوبم رو از دست دادم یه‌هو همه‌ش مثل حباب روی آب ترکید. چی تو دستم مونده؟ من همه‌چی داشتم از یه استکان نعلبکی بی‌ارزش بگیر تا روتختی حریر. از یه شونه و تاج‌سر بگیر تا گلوبند مروارید. فرش‌های کرمونی و کاشونی و مبل..... اما حالا چی دارم؟
از شدت گریه نفسم بند اومده بود.(سخت نفس می‌کشد) دلم می‌خواست بمیرم. اون شب زود رفتم تو تختم. اشک‌هام بند نمی‌اومد. تا صبح تو بالشت جلوی دهنم ضجه زدم. نذاشتم حمید بفهمه..... می‌ترسیدم بهش بگم دوباره مشت و لگد روی سرم هوار شه. دیگه حتی حرف هم نمی‌زدم. صبح تا شب جلوی آیینه می‌ایستادم و گریه می‌کردم. به گلدونه خانم و گیلان‌تاج خانم فحش می‌دادم. بشوروبساب می‌کردم. روزی سه بار شیشه‌ها رو می‌شستم. جاروبرقی می‌کشیدم. می‌شستم و می‌سابیدم. غذا می‌پختم اما هیچ‌چیزی از یادم نمی‌رفت. مامان و حمید و گلدونه هربار یکی‌شون یه جایی از مغزم رو سوراخ می‌کردن. عق می‌زدم. حمید یه بار ازم پرسید چه مرگته؟ گفتم: به تو ربطی نداره. هنوز جمله بعدی رو نگفته بودم که یه چیزی مثل تبر خورد تو صورتم. . (صورتش را با انگشت‌هایش می‌پوشاند و آی بلندی می‌کشد) مشتش خیلی سنگین بود. خون از دماغ و لبم باهم شره می‌کرد. روزهای بعد دیگه حتی از توی رختخوابم هم بلند نمی‌شدم. دلم ماکارونی می‌خواست یه ماکارونی قرمز بدون قارچ و فلفل دلمه‌ای. گرسنه بودم و معده‌ام درد می‌کرد. از رختخواب بلند می‌شدم و حمله می‌کردم به یخچال، پنیر رو با سیب و رب گوجه و ترشی و مربا رو باهم می‌خوردم. حتی تخم‌مرغ خام هم می‌خوردم نمی‌تونستم صبر کنم. یه بار وسط این خوردن‌ها حمید بهم گفت برو یه سری به مادرت بزن تو شلوغ پلوغی جلوی کارخونه زمین خورد و سرش خورد به گوشه جدول و شکست. برو یه آبی، آشی چیزی بده دستش. لباسم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
به خونه‌اش که رسیدم، کلید انداختم. از تو اتاق بلند می‌خوند: تو جون سپردن واسه عشق هیشکی سر از من دیگه نیس. داروندارمو می‌خوام به پای عشقم ببازم می‌خوام که یک تنه برم به لشگر غم ببازم منم باهاش خوندم: وقتی که من عاشق میشم عاشق‌تر از من دیگه نیس. بهش گفتم: مثه اینکه حالت بد نیس. با سر باندپیچی شده روی کاناپه افتاده بود و گفت: آره خیلی خوبم. ارواح بابات. گفتم: بگو چی شده؟ گفت: مهم نیس. گفتم: ای کاش می‌مردی. گفت: مثه اینکه اومدی زِر بزنی. جمع کن برو. گفتم: جمع کنم برم؟ به قول گلدونه خانم: کم‌حوصله شدم. کسی رو ندارم که باهاش یه خورده حرف بزنم. آخه من که دیگه داره طاقتم سرمی‌آد. اگه ایوب هم بود تا حالا از پا دراومده بود. اگه زندگی اینه؟ چه می‌دونی من چه کار می‌کنم؟ چه می‌دونی چه مه؟ گفت: برو بیرون. پشت سرت در رو هم ببند. مامان هندزفری رو گذاشت تو گوشش و گفت: برو بیرون. چشم‌هاش بسته بود و زیر لب می‌خوند: (با بغض می‌خواند) فصل شکوفایی عشق... دوییدم سمتش، بالشت زیر سرش رو محکم کشیدم روی سرش و فشار دادم. اون‌قدر به بازوم چنگ زد که خون راه افتاده. ادرار داغش، شلوارم رو خیس کرد. . اما لحظه آخر با لگد پرتم کرد. از بانداژ سرش خون می‌اومد و راه می‌رفت تو صورتش. بی‌حال شده بود. من هم دوییدم سمت عکس بابا و از پشت قاب‌عکس گنده‌اش یه کیسه پیدا کردم. می‌دونستم همه‌چیزش رو اونجا قایم می‎کنه. برداشتم و از خونه زدم بیرون موقع بیرون رفتنم بی‌حال روی زمین افتاده بود و بهم می‌گفت: ای کاش می‌مردی... از ترس گم شدن طلاها همه‌شون رو به خودم آویزون کردم. پاهام نای رفتن نداشتن. اونقدر که موقع پریدن از جوب افتادم توش. سرتاپام حتی طلاها گلی شدن. گرسنه بودم. خون لای مژه‌هام و طلاها قالب بسته بود. به یکی تو خیابون گفتم: آقا اینجا مسجدی توالت عمومی کجاست؟ گفت: یه امامزاده صد متر جلوتره... به امامزاده که رسیدم هنوز نفس‌نفس می‌زدم. نشستم یه گوشه و خوابیدم (می‌نشیند روی زمین) بعد هم رفتم تو حیاط سروصورت و طلاها رو شستم.....










رویا
(با لباس دست‌فروش‌ها وارد صحنه می‌شود. ترانه زیر لب: سلام بگفتم تره جواب نداد مه ره شاید فدایی دیله ای دشمن دیگه ره)
خانما گوشواره دارم، انگشتر، دستبند، پابند استیل اصل. هرکاریش کنی رنگش نمی‌ره. باهاش ظرف بشور برو حموم حتی وایتکس و جوهرنمک دستشویی هم بریزی روش رنگش نمی‌ره. بخدا پونزده تومن بازار رو میدم ده تومن. خانم ببین این دستبندها جنسشون برنجه. هرکی ببینه فکرشم نمی‌کنه که طلا نیس.... خانم بدم؟ بذار برات ببندم. (چهره‌اش را جمع می‌کند.) پدرسگ دهنش چه بویی هم می‌ده. بوی لاشه مرده‌اس. یادم باشه ایستگاه بعد که مهسا سوار شد بگم به‌زور هم که شده بهش آدامس بفروشه.... اوف اووووو خفه شدم. (جلوی دماغش را می‌گیرد.)گفتم: خیلی به دستت میاد بیا پابندش هم بخر..... دستگاه پز هم دارم خیالت راحت... بخدا قابلت رو نداره . رمزت چنده؟ دستبند، پابند، گوشواره... یکی گفت: بسه دیگه چقدر داد میزنی؟ بذار یه کم بخوابیم.... گفتم: این‌همه خوابیدی بس نیس؟ یه کم بیدار بمون... اگه داد نزنیم که همین دوزار هم نصیب‌مون نمیشه... خفه‌شو بابا... بِبُر صداتو.... از واگن پیاده شدم و ایستگاه بعد سوار شدم. یه پسر رشتی با آکاردئونش وارد واگن شد. کیف کردما.... باهاش می‌خوندم: بیا مه ره یاری بده به مه دل دلداری بده که زندگی همه‌اش غمه که زندگی همه اش غمه ای دونیا غم مه همدمه... یکی داد زد: بابا شادش کن... چیه سرصبحی یاد چک برگشتی‌هامون افتادیم... سریع ریتم را عوض کرد و خوند: سلام بگفتم تره جواب ندادی مهره شاید فدایی دیله ای دشمن دیگره..... (بشکن می‌زند.)
آخه دلم وا شد...(می‌خندد) آخه صبح‌های مترو دل‌گیره. صبح که می‌شه می‌گم: خدا کنه تا شب حداقل یه ردیف گوشواره و دستبند بفروشم. میگم خدایا آخرش چی میشه؟ میگم خداکنه تا شب حداقل پول اسپری نفس مجید رو بخرم. میگم از امروز دیگه رژیم می‌گیرم می‌خوام بشم عین اون دختر ترکه‌ایه که همیشه ایستگاه دروازه شمرون سوار می‌شه و به در مترو تکیه میده. فکر کنم خودش نمی‌دونه چقدر خوشگله باید یه روز بهش بگم. صبح که میشه میگم از فردا دیگه جنس جدید تحویل نمی‌گیرم. میرم یه جایی خودم رو گم‌وگور می‌کنم. صبح که میشه و از خونه میام بیرون میگم دیگه برنمی‌گردم خونه اما..... ....(.نفس عمیقی می‌کشد.) اصلا مجید به‌درک. اگه یه هفته دارو نخوره می‌میره اما مهتاب چی؟ کاش اونم زودتر بزرگ شه. کاش گفتنم شده عین اون پسر سربازه که همیشه چهارراه ولیعصر سوار میشه. از نگاهش می‌باره که کاش خدمتم زودتر تموم شه..... اما صبح‌‌های زود مترو دیگه حال به‌هم‌زنه. مردهایی که از قیافه‌شون خواب و خستگی می‌باره هرلحظه به خودشون هزارتا فحش میدن که چرا از تنش دل کندم؟ مرتیکه بغل‌دستی چه پیازی هم خورده؟؟( پوووفففف) چه بو عرقی میده سرصبحی؟ آخ اگه بشه قرارداد این کار رو ببندم... نگاهشون التماس داره(باحسرت سری تکان می‌دهد.) عین نگاه اون روز جواد که تو ایستگاه گلبرگ دیده بودمش. می‌گفت: اگه تا آخر امروز حداقل ده تا شورت مردونه و چهارتا شلوارک و دوتا گرمکن نفروشم نباید خونه برم. بابا دم عیده مثلا اما هیچ خبری نیس... گفتم: ما هم اوضاع‌مون چیز بهتری نیس.. می‌خوام برم صادقیه جنس جدید بخرم. میرم اون سمت. همین‌که رسیدم اون سمت مامورای شهرداری ریختن سر جواد و مهسا و بقیه.... می‌دیدم جواد چقدر التماس مامورا رو می‌کنه. می‌دیدم چطور به دست‌وپاشون افتاده. قطار داشت سوت می‌کشید و جلو می‌اومد. (با دست‌هایش سرش را می‌گیرد.) داد می‌زدم: بیخیال شو جواد... من یکی رو می‌شناسم که یه پولی می‌گیره... صدای سوت قطار می‌اومد.... جنس‌ها رو آزاد می‌کنه.... صدای سوت می‌اومد.... می‌گفتم: جواد من امروز خوب فروختم بهت قرض می‌دم..... صدای سوت می‌اومد. داد می‌زدم جواد من سفته می‌ذارم پیش صابکار.... اما جواد فقط التماس می‌کرد. (گریه می‌کند) قطار که نزدیک شد دیدم دورخیز کرد و دویید و افتاد روی ریل.... خونش رو دامن مانتوم پاشید. سفیدی استخون پاش رو دیدم. گوشیش همون اول از جیبش افتاد بیرون و توی ایستگاه جاموند... هی زنگ می‌خورد و زنگ می‌خورد.... مترو ایستاد و مردم دورش جمع شدن...دستش سمت ایستگاه صادقیه افتاده بود و پاش تو ایستگاه گلبرگ ... غمش اندازه یه دنیا دلم رو چنگ زد.. (هق‌هق می‌کند)
تا چند روز تو اوج شلوغی دم عید نرفتم مترو... اما دوباره برگشتم.... دوباره برگشتم و هی جنس فروختم و واسه مجید دارو خریدم.. اما امروز هرکاری کردم نشد.... تا آخرشب هم اگه همه جنس‌هام رو بفروشم باز هم نمی‌تونم اسپری این هفته رو بخرم.... خیلی گرون شده... شاید باورت نشه اما تا حالا پنج شش بار مجید رو کول کردم بردم جلو بنیاد. گفتم: آخه این کمک هزینه‌ای که شما می‌دین پول کرایه ماشین تا دم بیمارستان هم نمی‌شه. مجید می‌گفت: ولش کن رویا تا همین الان هم قاچاقی خوب زنده موندم... تمام بچه‌های اون روز که شیمیایی زدن مرده‌ان فقط من موندم... یه روز یا چند هفته و چند ماه بیشتر دیگه چه فرقی داره..... اما من به حرفش گوش نمی‌دم تا شب باید حداقل سه ردیف گوشواره و یه ردیف دستبند و پابند بفروشم. می‌دونم که می‌فروشم.... اما بعضی وقت‌ها کم میارم... (می‌نشیند روی زمین) خسته‌ام. خیلی هم خسته‌ام. دلم می‌خواد با یکی حرف بزنم...یادم باشه امشب یه سر برم امامزاده حالم جا بیاد.... حتما می‌رم.... خانما گوشواره بدم؟ دستبند و پابند برنجه ببینیش هیچ فرقی با طلا نداره.....