سهراب فرزند ایران یا سبز سهراب سرخ
محمد نباتی
خلاصه داستان:
رستم پس از دریدن پهلوی سهراب، از پیرمردی میشنود که اگر چهل روز سهراب را بر دوش بگرداند فرزند زنده خواهد شد. رستم میپذیرد و چهل شبانهروز تن رنجور فرزند بر پشت در جای جای ایران میگردد. این سفر چونان هفتخانی نو برای رستم است به خیال زنده کردن مرده. * این متن با یک یا چند نفر بازیگر، برخوان یا راوی می تواند اجرا شود.
ملاحظات: نمایشنامه ی سهراب فرزند ایران برای نخشتین بار با نام سبز سهربا سرخ در سال ۱۳۸۰ و در بیستمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر به کارگردانی مجید واحدیزاده در تالار مولوی به روی صحنه رفت. بازیگران: مجید واحدیزاده، داور فرمانی، صمد واحدیزاده، محمدرضا خدایی، یاشار فرجی و محمد فتحی. نمایش سبز سهراب سرخ در این جشنواره موفق به کسب جوایز برتر بیستمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر شد: رتبه اول نمایشنامه نویسی، رتبه دوم کارگردانی، رتبه اول بازیگری مرد (داور فرمانی)، رتبه دوم طراحی صحنه (کریم عظیمی ججین)، رتبه سوم موسیقی (بختیار رنجبر). همچنین این نمایش در سال ۲۰۰۲ میلادی در فستیوال بین المللی جاده ابریشم آلمان اجرا شد و سپس در اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۲ به مدت یک ماه در سالن شماره ی ۲ تئاتر شهر به روی صحنه رفت. جوایز: رتبهی اول نمایشنامه نویسی بیستمین جشنوارهی بینالمللی تئاتر فجر/ رتبه اول/ ۱۳۸۰ برگزیدهی اجرا در فستیوال بینالمللی جادهی ابریشم/ آلمان.تئاتر روهر/ ۲۰۰۳ نمایشنامهی برگزیده در بخش تولید متون جشنوارهی تئاتر دانشگاهی/ ۱۳۸۰
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 60 دقیقه
ژانر: تاریخی/اسطورهای
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 1 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: 10 پرده
مضمون اثر: و, داستان, شاهنامه/, سهراب, رستم
جایِ بازی:
جایی در ایران زمین؛ جایی که بتوان تیر و تختهای روی هم سوار کرد برای ایستادن، نشستن و رقصیدن یا فرش و گلیمی پهن کرد برای نشستن، ایستادن و رقصیدن! جایی که مردم بتوانند در آن از برف و باران و تیغ آفتاب و تندباد در امان باشند؛ یا جایی مثل تکیه یا میدانچهای غریب و تک در روستایی دور. جایی که در آن، رستم را نشناسند!
*
برخوانها یکبهیک یا با هم؛ آرام و شمرده:
شما، ای جماعت فرورفته در بهت، از بهت درآیید. اینک، این جای خالی و بیچیز، این خشکی و بیهودگی، برای حیرت شما نیست. نیازی به حیرت نیست. واژهها را دریابید و در ادای واژهها، سخاوت به خرج دهید. اینجا شاید چیزی نبینید و شاید تنها، چیزی بشنوید. چشم بدرانید و خیال از هر چه وسوسهی اهریمنی یا وزوز مگس پاک کنید. اینجا نباید به چیزی توجه کنید؛ پسآرایهها، جامهها، بزکها و روشنیها ذهن شما را گمراه نکند. آنچه میبینید همین لختی صحنه است با نوری کم و گفتاری ساده و روان. همه چون شما و شما نیز چون ما؛ حرفها و جامههامان چون سخنان و پوشاک شماست. دقت کنید! بیشتر دقت کنید! دختران، مردان، پسران و زنان بیشتر توجه کنند. شما که در آن گوشه چنبرک زدهاید یا شما که ایستادهاید، شما که خیره به ما مینگرید و همهی شما که نشستهاید، آیا راحت و آسوده هستید؟ آیا در آرامش هستید؟
دوستان عزیز! آقایان! بانوان! همین چند لحظه پیش، قبل از آنکه شما بر صندلیهایتان آرام بگیرید و برنوشتهای نمایش را بخوانید، نمایش ما به پایان رسید؛ نمایش رستم و سهراب. آن هنگام که خنجر رستم در پهلوی سهراب فرو رفت، نمایش تمام شد! اما ادب این است ما برای شما که به امید دیدن نمایش اینجا آمدهاید چیزی نشان دهیم. راستش پس از این اتفاق پرسشهای بیپایانی به ذهن خطور میکند و ما ماندهایم و انبوه پرسشهای بیجواب. امواج مغناطیسی مغز در کوشش است تا پرسشهای بیجواب را پاسخی بیابد. هزار سال پس از فردوسی، هنوز هم سؤالات بیپاسخ در ذهن تاریخ بر جای مانده است. همهی ما میتوانیم همهی شاهنامه را بخوانیم و بفهمیم. همه میتوانند داستان پر آبِ چشم رستم و سهراب را بخوانند و جزئیات مسأله را درک کنند. مادران میتوانند تهمینه را دریابند، شاهان هم کاووسشاه را؛ پیران و یلان و کارفرمایان ایران و توران را نیز سالخوردگان و پهلوانان و ادارهچیها بیشتر میتوانند درک کنند. اما رستم را چه؟ پدرِ پسرکش را چه کسی درک میکند؟
*
آنک، خورشید بر فراز دشتی در میانهی ایران و توران میدرخشد. خاک سرخ و خارها سبز و تردند. باد از چار جانب میوزد و غبار در آغوش زمین خفته است. سپاه ایران چند نفر بود، سپاهیان توران چند نفر، نیزهها و شمشیرها، زوبینها و درفشها، دشنهها و خنجرها، طبلها و تبیرهها، اسبها و شترها، فیلهای تنومند، کاتبان نبرد، پرندگان و جانورانِ مسیر نبرد، شنریزههای راه جنگ، چه تعداد بود؟ هیاهوی مردان جنگجو تا کجای آسمان بالا میرفت؟ آنگاه که رستم پهلوی سهراب را درید، چند صد هزار سپاهی از ایران و توران بر رستم نفرین فرستادند؟ چه تعداد نیزه و شمشیر به خشم در خاک فرو رفت؟ و چند اسب و شتر به زخم تازیانهی خشمآلودِ سپاهیان توران و ایران نعره کشیدند؟ و تا کجای آسمان هِیهِی و هیاهوی مردان جنگجو بالا رفت؟ و چرا رامشگران دیگر نرقصیدند و نوازندگان ساز ننواختند؟ و تعداد سنگریزهها و شنهای مسیر جنگ که لگدکوب سربازان ایران و توران شد چه مقدار بود؟
*
مردمان شهرها رستم را نفرین کردند و طبلها و تبیرهها نوای اندوه سردادند و همه بر رستم خشم آوردند و همه بر رستم خشم میآورند و همه بر رستم خشم خواهند آورد...