Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه نمایشنامه تالیفی قصه هایی که باد برد

قصه هایی که باد برد photo

قصه هایی که باد برد

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture شیما آردی

خلاصه داستان:

این نمایشنامه در پارکی قدیمی در فصل پاییز روایت می‌شود؛ جایی که پنج شخصیت از سنین و طبقات مختلف آقا کیوان، رها، مریم، آرمان و کریم در دیدارهای مکرر و گاه تصادفی، با هم مواجه می‌شوند و از طریق گفت‌وگوهایی ساده اما عمیق، به تأمل درباره زندگی، زمان، ترس، تنهایی، معنا و امید می‌پردازند. آقا کیوان، مردی بازنشسته و درون‌گرا، با نگاه فلسفی‌اش به جهان، محور گفت‌وگوهاست. رها، دخترکی پرانرژی، با کنجکاوی کودکانه‌اش حرف‌هایی می‌زند که گاه معصومانه و گاه تکان‌دهنده‌اند. مریم، پرستاری خسته اما متفکر، به دنبال آرامش و فراموشی است. آرمان، شاعری جوان، با دغدغه‌ی معنا و بحران‌های درونی دست‌وپنجه نرم می‌کند. و کریم، کارتن‌خوابی دانا، که در عین بی‌خانمانی، حکمت‌هایی در سکوت یافته است. در طی چند روز، شخصیت‌ها با هم رابطه‌ای نانوشته اما عمیق شکل می‌دهند. پارک تبدیل به مکانی برای درک متقابل، شنیدن و گفتن قصه‌هایی می‌شود که در شلوغی زندگی شهری گم شده‌اند. در نهایت، نمایشنامه با تأکید بر گذرا بودن لحظه‌ها و اهمیت زیستن در اکنون، همچون نسیمی آرام پایان می‌یابد. همان‌طور که برگ‌ها در باد رقصیده و قصه‌ها را با خود می‌برند.

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: ۱۲۰ دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (۱ کودک - ۳ مرد - ۲ زن)

نوع اجرا: ۱۲ پرده

مضمون اثر: که, ها, می, ماند., من, باد, قصه, رو, ولی, واژه, بهترین, سکوت, باقی, همیشه, هایش, توی, ست., کنن., تعریف, تجربه, اجازه, کنم, بهشون, ناراحتی, نمی‌دم

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

مریم: (به رها اشاره می‌کند) هممون در این لحظه‌ایم. همین الان که با هم نشسته‌ایم، این لحظه، برای هر کدوم از ما متفاوت می‌گذره.
رها: (با نگاهی آرام) ولی شاید هم همه ما داریم از یک لحظه عبور می‌کنیم.
آقا کیوان: (نوشته‌ای را از جیبش در می‌آورد و آن را به آرامی باز می‌کند) این یادداشت‌ها، برای من یه نوع نشانه از همون لحظات هستند. وقتی از یک درخت می‌گذری، یادگارهایش را برای خودت می‌ذاری. شاید این یادداشت‌ها هم همون یادگاری‌ها باشند.
(همه به یادداشت‌ها نگاه می‌کنند و سپس به آرامی به همدیگر نگاه می‌کنند.)
آرمان: (با دلگرمی) شاید باید بیشتر توجه کنیم به چیزهایی که در لحظات روزمره از دست می‌دیم.
کریم: (با نگاهی ملایم) و شاید هیچ وقت نباید از چیزی بترسیم، چون همون‌طور که باد و برگ‌ها می‌روند، ما هم باید در این جریان زندگی حرکت کنیم.
(درخت‌ها شروع به لرزش می‌کنند، و برگ‌ها در باد به آرامی می‌رقصند.)
آقا کیوان: (در سکوت) در نهایت، شاید فقط چیزی که از ما می‌مونه، همون لحظه‌های ساده باشه.
مریم: (لبخند می‌زند) لحظه‌های ساده‌ای که درک می‌کنیم، همین جا، در کنار هم، مثل همین لحظه‌ای که داریم زندگی می‌کنیم.
رها: (با صدای آرام) بله، مثل همین لحظه.
صحنه‌ی دوازدهم :
(آقا کیوان روی نیمکت نشسته. کتابی در دست دارد. باد ملایمی برگ‌های اطرافش را می‌رقصاند. رها به او نزدیک می‌شود.)
رها: (با صدای نرم) آقا کیوان؟ کتابت چی شد؟
(آقا کیوان جوابی نمی‌دهد. لبخند کم‌رنگی روی لبش مانده. رها جلوتر می‌آید، دستش را به بازوی او می‌زند.)
رها: (با نگرانی) آقا کیوان؟
(مریم، آرمان و کریم با دیدن حالت رها، سریع‌تر نزدیک می‌شوند.)
مریم: (با اضطراب) آقای کیوان؟
(مریم دست روی شانه‌ی او می‌گذارد. بعد از چند ثانیه، آهی از دلش بلند می‌شود. چشم‌هایش پر اشک شده.)
مریم: (زیر لب) رفت...
(رها آرام سرش را به سینه‌ی مریم می‌چسباند.)
رها: (با بغض) یعنی دیگه قصه نمیگه؟
آرمان: (در حالی که به نیمکت و کتاب نگاه می‌کند) قصه‌ش رو گفت... حالا نوبت ماست که بقیه‌شو تعریف کنیم.
کریم: (آهسته، با صدایی دورگه) بعضی‌ها... حتی وقتی میرن، باز یه جایی تو دنیا نفس می‌کشن.
(مریم دست آقا کیوان را به آرامی از روی کتاب جمع می‌کند. کتاب را می‌بندد و با احترام روی نیمکت می‌گذارد.)
مریم: (زمزمه می‌کند) خواب راحت، مرد مهربون پارک...
(آرمان دست به جیبش می‌کند. یک خودکار قدیمی درمی‌آورد. روی جلد کتاب آقا کیوان چیزی می‌نویسد. بعد بلند می‌خواند.)
آرمان:
"برای کیوان؛
که قصه‌هایش، همیشه توی باد باقی می‌ماند."
(مریم یک شاخه‌ی کوچک شکوفه‌ی افتاده را روی کتاب می‌گذارد. همه چند لحظه سکوت می‌کنند. صدای باد آرام‌تر می‌شود. برگ‌ها به نرمی در هوا می‌رقصند.)
(نور روی صحنه آرام‌آرام کم می‌شود. فقط نیمکت می‌ماند، کتاب، و شکوفه‌ی کوچک.)