Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه فیلمنامه فرعی از سمت راست

فرعی از سمت راست photo

فرعی از سمت راست

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture محدثه قاسمی مبارکه

خلاصه داستان:

سایه در را بازگشت به خانه سوار تاکسی می‌شود. او با چشمانش می‌بیند که چطور آدم‌ها با زبانشان و رفتارشان یکدیگر را نابود می‌کنند.

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: فیلمنامه

زمان: 10 دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 3 مرد - 4 زن)

نوع اجرا: نامشخص

مضمون اثر: اجتماعی, درام, فیلمنامه

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

روز – خارجی – ایستگاه تاکسی
سایه کنار خیابان ایستاده و مردم به سرعت در پیاده رو حرکت میکنند، ماشین‌ها نیز در خیابان به
سرعت عبور میکنند. صدای فریاد مردی از دور به گوش می‌رسد. سایه کوله مشکی رنگی قدیمی را بر دوشش
انداخته و با بندی که از آن آویزان مانده ، بازی میکند. چهره اش به شدت خسته و به دلیل برخورد آفتاب با
صورتش چشم هایش نیمه باز است. سرجایش با ناآرامی تکان میخورد و با جلوی کفشش به آسفالت ضربه میزد.
نگاهی به خیابان و سپس نگاهی به جدول بلندی که پشت سرش است می اندازد. به سمتش رفته و لبه آن می
نشیند.
صدای فریاد چند دست فروش هر از چند گاهی به گوشش میرسد. سایه از داخل کوله اش چند کاغذ
بیرون آورده و آن ها را جلوی صورتش می گیرد، تا از برخورد آفتاب با صورتش جلوگیری کند. زن و مردی با
قدم های بلند و پر عجله از جلوی او رد می شوند.
مرد رهگذر: هی به این مرتیکه دوزاری گفتم اگه خالی نکنی، جل و پلاست می ره گوشه خیابون. فکر کرده من
چاخان میکنم. هی برا من دلیل میاره که ندارم. عروسی پسرم نزدیکه. یکی نیست بگو عامو من گوشم از این
حرفا پره.
زن رهگذر:{ نگاهی به سایه می اندازد } صد بار تو گوشت خوندم که خونه به این گدا گشنه ها نده حرف تو
گوشت نرفت که نرفت.
سایه به سرعت از لبه جدول بلند می شود؛ با برگه هایی که در دست داشت خودش را کمی باد میزند و
با نگاهش آن مرد و زن را دنبال میکند.
زن : حالا چیکار داشت ، هی زنگ پشت زنگ؟
مرد: چمیدونم والا زن؛ همین چرندیات تکراری که همه میگن، ندارم و بزار بعد عروسی پسرم میدم و فلان و
بیسار.
زن به عقب بر میگردد و به سایه نگاه میکند. سایه که تا آن لحظه آن ها را با نگاهش دنبال میکرد
همانطور که با برگه های در دستش خودش را باد میزند به دو طرف خیابان نگاه میکند.
سایه: { با خودش میگوید} حالا اگه یه ذره با مردم راه بیای چی میشه؟
پیکان سفید رنگی که تابلوی تاکسی روی سقف دارد و خط نارنجی رنگی روی کاپوتش نقش بسته در
خیابان ظاهر میشود. سایه کمی از جدول فاصله میگیرد و دستش را تکان میدهد.
سایه: مستقیم،مستقیم.
پیکان از سرعتش کم میکند و چند متر جلوتر از سایه نگه میدارد. سایه لبخندی میزند و خودش را به
ماشین می رساند. آقایی صندلی جلو نشسته است خانمی نیز صندلی عقب پشت صندلی شاگرد نشسته است. در
عقب را باز میکند.
سایه:{ لبخندی می زند}ممنون میشم اگر برید اون سمت تا من هم بتونم سوار بشم.
زن مسافر مشغول کار با تلفن همراهش است، با شنیدن صدای سایه نگاهش را بالا میگیرد و چشم غره
ای به سایه میرود. صدای بوق ماشین ها بلند میشود. راننده ماشین پشت سری سرش را از پنجره ماشین بیرون
می آورد.
راننده ماشین پشتی: چیکار میکنی خانم؟ استخاره میکنی؟ بشین دیگه راه ملت و بند آوردی.
سایه : معذرت میخوام آقا.
زن مسافر: {غر میزند } میبنه آدم اینجا نشسته ها، انگار در دیگه ای نداره این لگن.