Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

سندروم photo
رایگان

سندروم

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture پدرام پریچهره

خلاصه داستان:

والدین زنی باردار امشب برای کمک به دختر ۷ماهه باردارشان آمده اند. امشب مصادف با تولد خواهر دامادشان نیز هست. برای خواهر داماد درحال تدارک تولد غافلگیرانه هستند. در حین تولد دوست قدیمی داماد که پزشک عمومی است با او تماس می گیرد و جواب آزمایشات و سونوگرافی هایی که او پیشتر برایش فرستاده را تفسیر می کند. از کلمات مقطع پسر متوجه میشویم مشکلی پیش آمده است. دکتر به او گفته یک نقص بسیار نادر و کمیاب که منشا آن حتما ژنتیکی است در جنین بوجود آمده است. پسر بسیار ناراحت است و با توجه به وجود سابقه ی مورد مشابه در خانواده ی دختر این مساله را مطرح می کند و دو طرف باهم درگیر می شوند. پدر دختر (عروس) سعی در آرام کردن زن وشوهر دارد و می گوید در درمان آن خانواده را تنها نمیگذارند. اما داماد می گوید اصلا اجازه ی بدنیا آمدن بچه را نمیدهد. دختر بشدت ناراحت شده و باز دو طرف برسر سقط کردن یا بدنیاآوردن بچه درگیر می شوند. و ....

ملاحظات: نمایش درحال آماده شدن برای اجراست و آبان ۱۴۰۲ در رشت به احتمال زیاد اجرا خواهد شد مجوز متن از اداره ارشاد برای اجرا دریافت شده است متن به شکل کتاب چاپ شده است. در هیچ جشنواره ای شرکت نداشته

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 65 دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 3 زن)

نوع اجرا: 1 پرده

مضمون اثر: مرگ, سندروم, سقط-جنین

Famoun tik icon متن اجرا شده
Famoun tik icon متن برنده جایزه
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

مهتاب: یعنی ما بخوایم هم سقط نمیکنن؟
شهاب: نه قانون رو من شنیدم فقط قبل از سه ماهگی اونم درصورتی که سندرمی چیزی مثبت بشه. یعنی قبل از اینکه قلب بچه تشکیل بشه
پریا: من تو بیمارستانمون کلی آشنا پیدا کردم که از جاهای مختلف سقطای غیرقانونی انجام میدن.
(سکوت)
مهتاب: آخه پریاجون این چه حرفیه میزنی ؟ آخه غیرقانونی یعنی چی ؟سقط یعنی چی؟ به خونواده ما میخوره همچین کارایی بخوایم بکنیم؟
شهاب: ما کی کار خلاف قانون کردیم که این بار دوممون باشه. من خودم کلی آشنا دارم دوست رفیق هرچیزی. خداروشکر یه پولی هم پس انداز هست غصه ی هیچی رو نخورین عزیزای من. میبریمش هرجایی که لازم باشه حتی خارج، اصلا هرکسی که بهترین دکتر باشه من میبرم خداشاهده . شده خونمو بفروشم اینکارو میکنم ولی تو درمان این بچه شمارو تنها نمیذارم.
پویا: اصلا بحث هزینه و درمانش نیست. من نمیخوام اون بچه عذاب بکشه. هرروز کلی اذیت بشه این دکتر اون دکتر تا کی باید همینطوری پامون بیمارستان و مطب باشه
شهاب: آخه پویا جان از آینده کی خبر داره. تو الان میتونی از یه روز بعد ما خبر بدی چی قراره سرمون بیاد که حالا راجع به آینده ی اون بچه داری تصمیم میگیری؟
پویا:من واقعا الان حال صحبت کردن و قانع کردن شما رو ندارم. همه چی مشخصه اون بچه ناقصه مشکل داره تا شنبه بهرحال صبر میکنم در صورتیکه دکتر همین صحبت ها رو تایید کرد و گفت راه دیگه ای نداره بعد از ظهر با پریا میریم یکی از همینجا ها بچه رو سقط میکنیم.
ناهید: همینجوری راحت میگی سقط میکنیم و خلاص؟ به همین سادگی؟
پویا: ناهید منکه گفتم میریم دکتر اگه حتی یک درصد اون بگه راهی داره من همون تصمیم دکتر رو انجام میدم.
ناهید: خب دکتر بگه این بچه مشکل داره یعنی میخوای چیکار کنی؟
پویا: اههههههه. خب معلومه دیگه ناهید. چیکار باید بکنیم؟ این بچه فردا دست و پاش از بدنش کوتاه تر بشه تو اذیت نمیشی نگاش کنی؟ این نفس نتونه بکشه همش بهش یه دستگاه وصل کنیم تو میتونی تحمل کنی؟ مدام باید ازش خون بگیرن... یه سوزن لعنتی رو میکنن تو دست بچه آزمایش پشت آزمایش.... ده مهتاب خانم شما که دیدی چرا هیچی نمیگی؟ خودت میگفتی یه سوزن بزرگ تو نخاع بچه خواهرتون فرو میکردن تا مایع نخاعیشو واسه آزمایش دربیارن. بچه پدرش در اومد. باید چپ و راست بریم فرم پر کنیم و رضایت بدیم که از نظر ما مشکلی نداره که سخت ترین آزمایشات و درمان های پزشکی رو روی بچه مون انجام بدین. بگیم بیاین این بچه دست شما هرکاری میکنین بکنین فقط تورورخدا خوبش کنین کمتر عذاب بکشه... این بزرگتر بشه برای مدرسه رفتنش چیکار باید بکنیم وقتی میدونی این نمیتونه با هم سن و سالاش مدرسه بره. چرا دل بسته بشیم به چیزی که میدونیم چه یه سال چه پنج یا ده سال دیگه از بینمون میره... نه ناهید تو اصلا دلت به حال بچه نمیسوزه... تو بخاطر خود خواهی خودت و این مدت عذابی که کشیدی حاضر نیستی این کار و بکنی چون نتیجه انتظارت نتیجه زحمتات هدر میره.
ناهید: دستت درد نکنه پویا. آفرین هرچی دلت میخواد بگو. خودتو سبک کن. معلومه این مدت خیلی دلت پر بوده به روی خودت نمی آوردی. من خودخواهم سنگدلم ژنم خرابه دیگه چی ؟ بگو راحت باش غریبه که بینمون نیست اینا که پدر و مادرمم اونم خواهرت . بریز بیرون هرچی این مدت جمع کردی رو.
پویا: ناهید تو الان احساساتی شدی چشمتو روی واقعیت هایی که وجود داره بستی.
ناهید: اتفاقا الان چشام باز شده دارم یه واقعیت هایی رو میبینم که شاخ درمیارم.
پویا: وای ناهید تو خودت تا چند وقت پیش میگفتی شوهرخاله و خاله ات نزدیک بود بخاطر مشکلات بچه از هم جدا بشن
ناهید: تو اگه مشکلت اینه که من ازت جدا بشم، باید بگم نترس من اینکارو نمیکنم ولی مطمئنم اصلا مشکل این نیست، تو خودت میترسی که شاید نتونی اون وضع و تحمل کنی
پویا: آره من نمیتونم تحمل کنم...... من نمیخوام یه بچه ی معلول داشته باشم... من از وقتی یه بچه مدرسه ای بودم میترسیدم و خداخدا میکردم نکنه بچه ی من زشت بشه. هر بچه ی خوشگلی رو که میدیدم تو دلم میگفتم ای خدا یکی از اینا قسمت من کن. نمی خوام از خجالت بچه مو نتونم تو هیچ جمعی ببرم. فردا بدنیا بیاد همه بهم تبریک بگن. بگن ایشالا زیر سایه ی پدر مادرش بزرگ بشه ایشالا دکتر بشه ایشالا عروسیش من چی بگم؟.... بگم نه این اونقدر زنده نمیمونه که بزرگ شدنش رو ببینم. بگم این اون هوش نداره که مدرسه بره.... بگم این نمیتونه ازدواج کنه چون هیچ کسی نمیخواد با آدمی باشه که جسما عقلا و از هر نظر دیگه ای که فکرشو کنین مشکل داره. ما نمیتونیم دیگه خونه فامیل مهمونی بریم چون همه نگرانن نکنه این بچه به بچه های اونا نزدیک بشه.
ناهید: این چند سال با چه موجودی داشتم زندگی میکردم. عاشق چه آدم رذلی بودم و خودم خبر نداشتم. چطور این همه مدت این ذات خبیثتو زیر این نقاب مهربون قایم کرده بودی پویا
پریا: ناهیدجون .چون الان ناراحتی قرار نیست هرچی از دهنت در بیاد بگیا
پویا: ناهید ما هنوزم کلی فرصت داریم. اولش یکم ناراحتی داره. فشار بهمون میاد ولی ما هنوز کنار همیم. میتونیم دوباره با احتیاط بیشتر تحت نظر بچه دار بشیم و کلی روزای خوب داشته باشیم . فقط یه برهه ی کوچیکی از زمان یه غمی داریم که وقتی تموم شه همه ی خوشی ها برمیگرده. بهتر از اینه که با اومدنش همه ی عمرمون رو ناراحتی بکشیم
ناهید: تف بهت که بخاطر راحتی و خوشی خودت حاضری دست به کشتن بزنی
( سکوت کسی چیزی نمی گوید .)
ناهید: تو میترسی که بهت بگن بچه ات ناقصه؟ از دکتر و بیمارستان رفتن و هزینه کردن براش نگرانی؟ ناراحت میشی اگه مردم با نگاه کردن بهش بگن مگه مشکلتون چی بوده؟ میترسی نتونه بهت بگه بابا.... باشه... من همه ی این زحمت ها رو از روت کم میکنم. همشو خودم انجام میدم .
پویا: یعنی چی ناهید؟
ناهید: خودت که تو این مدت خیلی تکرار میکردی.. من الان دو نفرم... یا مارو با هم میخوای یا هیچکدوم دیگه نیستیم...
پویا: ای خدا چرا نمیتونم اینو بهت بفهمونم که من بخاطر جفتمون این حرف رو دارم میزنم
ناهید: ما الان دیگه جفت نیستیم پویا. من چرا نمیتونم بهت بفهمونم نمیتونم اونو که بخشی از وجودمه از خودم جدا کنم.