سَردِ سُرخِ تبریز
نیما حسن بیگی
خلاصه داستان:
"سردِ سُرخِ تبریز" یک درام تاریخی است که در سالهای اولیه پس از انقلاب مشروطه و روزهای هولناکِ اشغال آذربایجان به دست قشون روسیه تزاری اتفاق میافتد. در این تجاوز گسترده، تعدادی از مشروطه خواهان تبریزی از جمله میرزا علی ثقه الاسلام، پسران علی موسیو و شیخ سلیم در ظهر عاشورای ۱۳۳۰ هجری قمری مصادف با پنجم دی ماه ۱۲۹۰ خورشیدی، توسط ارتش روسیه در میدان مشق تبریز به دار آویخته شدند. مکانها: اندرونی خانهای در تبریز، خیابانِ پُشتیِ میدانِ مشقِ تبریز و فضاهایی برای بازی با سایه. زمان: عهد قاجار است و دوران سلطنت احمد شاه. تمام نمایش از شامگاه تا سحرگاه عاشورای ۱۳۳۰ هجری قمری، مصادف با پنجم دی ماه ۱۲۹۰ خورشیدی میگذرد. نقش پوشان به ترتیب ورود به صحنه: سیده بِیگُم (حدودا ۴۵ ساله. زن میرزا علی ثقه الاسلام تبریزی) نازنین (حدودا ۲۵ ساله. دختر کربلایی علی موسیو) ریحان (حدودا هجده ساله. دختر شیخ سلیم) حاج علی دواچی (میانسال. رییس اسبق نظمیه تبریز) یاشار (نامزد ریحان. حدودا ۲۵ ساله) و نیز عدهای که فقط سایهشان دیده میشود: میرزا علی ثقه الاسلام تبریزی، علی موسیو، شیخ سلیم و دیگر افراد به دار آویخته شده. اسباب بازی: صحنه تقریبا خالی است. با کمترین اسباب و ابزار، به صورت نمادین و قراردادی فضاها و موقعیتها ساخته میشود. بهتر است از هر وسیله چندین استفاده شود.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 70 دقیقه
ژانر: تاریخی/اسطورهای
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 3 زن)
نوع اجرا: 10 پرده
مضمون اثر: عاشورا, قاجار, اشغال
ریحان: مراقب باشین خاتون!
نازنین: (به سیده بِیگُم) کنار شما بودن افتخاری بود بانو!
سیده بِیگُم: (میغُرَد) بروید شیر زنها... فی امانِ الله.
زنها دَمی به هم مینگرند. سپس ریحان و نازنین به سوی خروجی صحنه حرکت میکنند. نازنین با نوکِ تفنگش یاشار را به جلو هُل میدهد. لحظهای بعد هر سه از صحنه خارج میشوند. حالا صدای شلیک گلوله و هیاهو نزدیکتر از پیش شدهاست. سیده بِیگُم دَمی در صحنه به آرامی قدم میزند و فکر میکند. صداها هر لحظه بیشتر میشوند.
سیده بِیگُم: (به سایهها) میشنوی میرزا علی؟ ... از راه میرسَن قاتلان تو... حالا من ماندهم و روضه شامِ عاشورا ! ... زینب نیستم ولی دردم با او یکیست! ... زینب اینجاست، همینجا در همین شهر... پای همین چوبههای دار! (به تماشاگران) راه که حُریت و شَرَف باشد، سَرِ بر نیزه و سَرِ بالای دار توفیری ندارد! ... هر دو روزگار، روزگار کینهتوزی بود... قتل و غارت و قساوت... روزگارِ خون و خیانت... خون دادن بهرِ شَرَف و حُریت و وَطن... (به سایهها) میبینی ثقه الاسلام؟ ... شیخ سلیم حواست هست؟ ... طِفلَکانَم، حسن و قدیر شاهد باشید ... ایام، ایامِ سَردِ سُرخِ شماست... و مجلس، مجلسِ تعزیت شما ! ... مجلس تعزیت امام و اهل بیتش ... یا حسین ...
سیده بِیگُم چند قدم در صحنه حرکت میکند. صداها بسیار نزدیک شدهاند. صدای شیپور تعزیه از دور به گوش میرسد، گویی در گوش سیده بِیگُم میپیچد. لحظهای بعد شعرِ کسایی مَروَزی را مرثیه خوانی میکند.
سیده بِیگُم: (رو به تماشاگران)
سرخ و سیه شقایق هم ضدّ و هم موافق
چون مؤمن و منافق پنهان و آشکارا /
تنها و دلشکسته بر خویشتن گِرَسته
از خان و مان گُسسته وز اهل بیت آبا /
تخم جهان بی بَر این است و زین فزونتر
کِهتَر عدوی مِهتَر نادان عدوی دانا /
مؤمن دِرَم پذیرد تا شمعِ دین بمیرد
تَرسا به زَر بگیرد سُمّ خر مسیحا /
مؤمن چنین تمنا هرگز کند؟ نگو ، نِی
چونین نکرد مانی ، نه هیچ گبر و ترسا /
تا زندهای چنین کن دلهای ما حزین کن
پیوسته آفرین کن بر اهل بیت زهرا /
صداها به اوج میرسد. سیده بِیگُم هراسان به سویی مینگرد. نور میرود و صحنه تاریک میشود. اینک صداها آنقدر نزدیک میشود که گویی قزاقها از راه رسیدهاند. در میان آن همه صدا، فریاد قدرتمند و هولناکِ زنی شنیده میشود.