تاناتوس
خلاصه داستان:
در سال 1970 شش شهروند انگلیسی از طبقات اجتماعی متفاوت از غرق شدن کشتی مسیر انگلیس به هند نجات به پیدا کرده و در جزیره ای آتشفشانی در دریای سرخ گیر می افتند در این هنگام جنازه ای را می بینند و کشمکشی بین اشخاص بنا بر اعتقادشان بر سر دفن جسد اتفاق می افتد و درنهایت با رای گیری و انتخاب رهبر میان خودشان ، پیرمرد 70 ساله به نام آلبرت پیر را انتخاب و با توجه به مسیحی بودن جنازه تصمیم به ساخت تابوت و دفن او می کنند اما زمانی که برای آوردن مصالح می روند و بازمیگردند متوجه می شوند جنازه را آب برده است بنابراین عدم صلاحیت پیرمرد توسط شخص سیاستمدار رد و خود را بعنوان رهبر گروه مشخص میکند و دستور میدهد عده ای به شرق و عده ای به غرب بروند. در بازگشت سیاستمدار خبر مرگ فرد ملاک دار و ثروتمندی که به سمت غرب با او بود را می آورد که چون چاق بوده نتوانسته فرار کن و توسط حیوان درنده ای کشته است. شخص دیگری که نویسنده بوده و بر ضد سیاستمدار برای فهمیدن حقیقت به غرب میرود اما صدای فریاد کشته شدن او نیز شنیده میشود، پیرمرد از فشار زیاد سکته میکند و پسر جوانی که قصد خودکشی در دریای سرخ را داشته و ساستمدار از گروه می مانند و با توجه به مهربان بودن و معتقد بودن پیرمرد تصمیم میگیرند تابوت را برای او بسازند تا جنازه اش روی زمین نماند آنها برای آوردن مصالح به سمت دریا می روند اما پسر جوان باز نمیگردد.در نهایت سیاستمدارو جنازه ای که زنده شده بوده در حال گپ و گفت دیده میشوند و مشخص میشود در هنگام برگشت ساستمدار زودتر رسیده ، جنازه زنده شده و متوجه شده از کارگران حرفه ای کشتی ست و میداند کشتی بعدی چه مدت بعد می آید و با هم نقشه کشیده بدند که تعداد نفرات را برای داشتن منابع بیشتر در جزیره از بین ببرند در نهایت کارگر با چوب علامتی می سازد تا کشتی نجات آن ها را پیدا کند اما پس از اتمام کار او توسط سیاستمدار کشته میشود،کشتی سر میرسد اما در زمانی که سیاست مدار دست تکان میدهد آتفشان فعال شده و کشتی دور میشود و ساستمدار نیز کشته می شود،در آن هنگام تاناتوس الهه مرگ مانیفست خود را خطاب به انسان ها صادر میکند.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: تکپردهای
زمان: 60 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 7 مرد - 0 زن)
نوع اجرا: نامشخص
مضمون اثر: شهروندان, انسانیت, گناه
سال 1970 میلادی - جزیرهای دور افتاده در دریای سرخ
صحنه اول
صدای موج دریا شنیده میشود. جنازه مرد جوانی روی شنهای ساحل افتاده است. آنتونی در حال کشیدن یک برگ درخت نخل، عقب عقب وارد میشود و پایش به جنازه میخورد.
آنتونی: لعنتی!
آنتونی به آرامی نزدیک میشود ، با پا کمی او را تکان داده و سپس نشسته و گوشش را روی قلب او میگذارد.
آنتونی: (زیر لب) مُرده ! (فریاد) بدویید یک نفر اینجا مُرده!
آقای کلارک ، آقای گیبسون و آلبرت پیر دوان خود را به آنتونی میرسانند . آقای گیبسون جنازه را بررسی میکند.
آقای گیبسون: غرق شده!
آقای کلارک: کبودی گردن این رو نمیگه،باید کشته شده باشه.
آقای گیبسون: آخه کدوم احمقی در حال غرق شدن کشتی خواسته یه کارگر کشتی رو خفه کنه؟
آقای کلارک: امثال شما عادت دارن همه چیز رو ساده جلوه بدن. حرفات رو عرشه رو شنیدم که داشتی مغز اون مسافر بیچاره رو شستشو میدادی.
آقای گیبسون: و امثال شما هم دوست دارید از کاه کوه بسازید. خوب میشناسمت آقای ویلیام کلارک سردبیر مجله ساه سفید. ببین جوون اگه فکر میکنی با چهارتا مقاله و چاپ اون چرندیاتت میتونی ادعا کنی ما رو شناختی سخت در اشتباهی.
آقای کلارک: و تو -
آنتونی: هی ... هی ...صبر کنید ببینم، ما تو یه جزیره کوفتی که نمیدونیم کجاست با یه جنازهی کوفتی طرفیم و شما دو تا کوفتی دارید در مورد کوفتیترین مسئله دنیا صحبت میکنید.
آلبرت پیر: به نظرم این جوون درست میگه و تو این وضعیت دیگه خیلی مهم نیست چرا مرده؟! بیایید فقط برای آرامش روحش دعا کنیم و زودتر به خاک بسپاریمش.
آنتونی: آخه چه جوری؟!
آلبرت پیر: سالهاست کارم گذاشتن مردهها تو خاکه ، یه چیزایی بلدم.
آقای کلارک: پس باید دست به کار بشیم و یه تابوت درست کنیم.(مکث)ببینم آقای آدامز کجاست؟
آنتونی: دیروز متوجه شدم بعضی اوقات از یه فرکانسی به بالا را نمیشنوه.
آقای گیبسون: یعنی چی؟
آنتونی: یعنی بعضی وقت ها باید خیلی آهسته صحبت کنی تا بشنوه.
آقای کلارک: (با فریاد) آقای آدامز (مکث) آقای آدامز
آنتونی: (بسیار آهسته) آقای آدامز (مکث) آقای آدامز
آقای آدامز از میان صخره ها به ساحل میاد.
آقای آدامز: چیه ؟ چه خبره؟
آقای آدامز جنازه را میبیند.
آقای آدامز: خدای من ! مرده ؟
آلبرت پیر: (آهسته) بله و باید براش یه تابوت درست کنیم.
آقای گیبسون: صبر کنید ... از کجا معلوم اصلاً این مرد مسیحی باشه (مکث) به رنگ پوست و قیافهاش نمیخوره.
آقای کلارک: لعنت به نژاد پرستا ! مملکت افتاده دست یه مشت ابله که مردم رو فقط از روی رنگ پوستشون و ظاهرشون دسته بندی میکنن، مطمئنا الان میگی به خاطر رنگ پوستش مثل یه حیوون اینجا رهاش کنیم.
آلبرت پیر: ویلی.. ویلی ... تند نرو ... الان وقتش نیست ... ببینم کسی این مرد رو داخل کشتی دیده؟
آقای گیبسون: تو اون کشتی 500 تا مسافر بود با 158تا خدمه.
آنتونی: چجوری وقت کردی بشماریشون؟
آقای گیبسون: کاپیتان رو میشناختم.
آقای کلارک: بازوهای قویای داره ، با توجه به لباس هاش احتمالا کارگر موتورخونه بوده .