بازیِ بزرگِ بازگشت
وحید آبرود
خلاصه داستان:
خسرو بختیاری (شاعری که حتی همسرش شعری از او نشنیده) به دلیل شرایط نامناسب زندگی در تهران قصد مهاجرت دارد، او در نهایت مهشید را برای همراهی با خود متقاعد میکند.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 45 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: نامشخص
مضمون اثر: مهاجرت
خسرو: یعنی من واقعاً این جور آدمی ام؟
مهشید: نگفتم هستی، شاید بشی.
خسرو: شاید؟! چه کلمۀ دقیقی! (مکث) تو نگران بعداً نباش! بعداً میتونه هر اتّفاقی بیفته. بههرحال اینم جزئی از زندگیه، شایدم جزء اصلی زندگی باشه. من حرفم رو واضح گفتم. منتظر میمونم تا جوابت رو واضح بشنوم.
مهشید: من هیچجا نمیآم. لااقل میدونم که الان جایی نمیآم.
مکث
خسرو: پس احتمالش هست؟
مهشید: همیشه احتمال هرچیزی هست.
خسرو: الان اینجا چیکار میکنیم که جای دیگه ای نمی تونم؟
مهشید: قرار نیست کار خاصّی بکنیم، ولی واسه اینجابودن جنگیدیم. تلاشم نه، جنگیدیم! الانم چون به چیزیکه میخواستی رسیدی، اینجوری بی ارزش شده.