نغمه ی خون بر تاج
صدف علی نیا
خلاصه داستان:
گابریل مددکار از همروحی خون آشامش می خواهد او را بدل کند تا بتواند خون آشام ها را از تباهی و مرگ نجات دهد. اما در این مسیر رستگاری آرمیده یا سقوط؟
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: ۱۵۰ دقیقه
ژانر: فانتزی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (۲ کودک - ۱۱ مرد - ۳ زن)
نوع اجرا: نامشخص
مضمون اثر: تضاد_قدرت_و_وجدان, مرگ_و_جاودانگی, عشق_و_قربانی_شدن
بخش ۱
آمالثورا - شهر مورنوک – پناهگاه سایهسر. راهرویی باریک با دیوارهای پوستهپوستهی خاکستری، سیمان ترکخورده، و بوی آهن خون در هوا. نیمه سکوتی سنگین فضا را پر کرده. صدای سرفهی خفه و گامهای خسته گهگاه شنیده میشود.
(نور موضعی روی آریل. او بر نیمکتی نشسته، یک دست روی پهلوی پانسمانشدهاش. لبخندی کوچک، دردآلود اما امیدوارانه بر لب دارد.)
[صدای همهمه]
یک میز چرخدار از انتهای راهرو پدیدار میشود. روی آن پر از کیسههای خون است. کسی که آن را حرکت میدهد، مردی است قدبلند با موهای بلند مجعد و طلایی، پوست روشن و چشمان آبی. حضوری فرشتهوار دارد که تضاد شدیدی با فضای خفقانآور اطراف ایجاد میکند.
(با ورود او، خونآشامهای پناهنده با چشمان یا گونههای گودرفته، یا پانسمانهایی بر بدن، به سمت میز هجوم میآورند. هر یک کیسهای برمیدارند. نگاهشان میان ولع و شرم سرگردان است.)
آریل
(با لبخند پررنگتر و بلند شدن از نیمکت، کمی لرزان اما پرامید)
شبت به خیر، گابریل.
گابریل
(با صدایی آرامبخش، انگار از این دنیا نباشد)
شب تو هم به خیر، آریل عزیز.
(آریل یک کیسه خون برمیدارد و با ولع از نی آن مینوشد. نگاه خیرهی گابریل بر او میافتد. آریل گونههایش سرخ میشود.)
آریل
(شرمگین، با صدایی لرزان)
بله... میدانم، شرمآور است.
گابریل
(مهربان، سرش را کمی خم میکند)
اوه نه، عزیزم. من فقط خوشحالم که با اشتها مینوشی. دیشب تب داشتی... و از نوشیدن خون امتناع میکردی.
(چشمان آریل پر از اشک میشود. کیسه خون را پایین میآورد.)
آریل
(با بغض، آرام)
ممنونم که مراقب من هستی، گابریل.
(گابریل دستش را بالا میآورد، آرام روی صورت او میگذارد.)
گابریل
تو لایقش هستی... این را باور کن.
(صورت آریل کمی در هم میرود، گویی شک دارد. گابریل دستش را دور بازوی او حلقه میکند.)
گابریل
بیا... برویم در حیاط قدم بزنیم. هوای اینجا... خفه است.
(نور روی راهرو کم میشود. صدای در نیمهزنگزدهای که باز میشود، و سپس نور ملایمی بر حیاط نیمهتاریک. سایهی درختان خشکیده روی دیوارها افتاده. گابریل و آریل دست در دست وارد میشوند.)
--
بخش ۲ – حیاط پناهگاه "سایهسر"
نور ملایمی از چراغهای قدیمی بر دیوارهای سیمانی حیاط میتابد. نیمهشب است. نسیم سردی بر برگهای خشک میوزد.
گابریل و آریل دست در دست آرام قدم میزنند. صدای پایشان در سکوت شنیده میشود.
[مکثی کوتاه. آریل ناگهان متوقف میشود. گابریل نیز ایستاده و نگاهش را به او میدوزد.]
آریل (با لحنی دردآلود)
گابریل جان… تو چهطور میتوانی با ما خوننوشان مهربان باشی؟
ما… موجوداتی که بسیاری از همنوعانت را کشتهایم.
[چهرهی گابریل در اندوهی آرام فرو میرود.]
گابریل
بله، درست است.
اما من ترجیح میدهم آنچه پشت پردهی این تراژدی نهفته است را هم ببینم.
شما نمیکشید… چون فقط جسمتان به خون تشنه است. چیزی در روح انسانهاست که شما خواهان آن هستید.
شاید آن شما را به روزهای انسان بودنتان بازمیگرداند.
آریل (با پافشاری، گامی به جلو)
در هر حال… ما مهمترین داراییشان را میگیریم. جانشان را.
و عزیزانشان را سوگوار میکنیم.
گابریل (کمی سرش را پایین میاندازد)
و آیا انسانها… شکارچیان خونآشامها… همین کار را با شما نمیکنند؟
آریل (با تردید، آهسته)
شاید آنها حق داشته باشند.
گابریل
شاید… بله.
و من، آریل عزیز، برای هر دو طرف سوگوارم.
همانطور که میدانم، تو هم هستی.
اما چیزی در خونآشامهاست… چیزی که مرا مشتاق میکند نجاتشان دهم.
انگار که با نجاتشان بتوانم تاریکی درون خودم را هم نجات دهم.
آریل (نگاهش میلرزد)
و تو… داری نجاتشان میدهی.
گابریل (با آهی سنگین، سرش را به نشانهی نفی تکان میدهد)
نه. این اسمش نجات نیست.
شاید فقط انعکاسی از آن باشد.
[مکث. نور صحنه اندکی تغییر میکند، انگار لحظهای سرنوشتساز نزدیک است. گابریل نگاه نافذش را به آریل میدوزد، دستان او را آرام در دستانش میگیرد.]
گابریل (با صدایی لرزان اما مصمم)
آریل… من مدتیست به چیزی فکر میکنم.
به اینکه چهطور رنج خونآشامها را پایان دهم.
راهحل… مدتی پیش به ذهنم خطور کرد.
اما… از ترس قدم به سویش نمیگذاشتم.
مطمئن نبودم که رستگاری شود یا تباهی.
اما از وقتی تو را دیدهام… مطمئن شدهام.
[آریل یک قدم عقب میرود. دستانش را میفشارد. ترسی آرام چون سایه بر چهرهاش مینشیند.]
آریل (با صدایی لرزان)
تو… تو چه میخواهی، گابریل؟
[مکثی سنگین. سکوتی که حتی صدای باد هم در آن گم میشود.]
گابریل (با نگاهی مصمم، برقی در چشمان آبیاش میدرخشد)
میخواهم… که تو مرا به خونآشام بدل کنی، آریل.
من فرمانروای خوننوش آمالثورا خواهم شد…
و خونآشامها را نجات خواهم داد.
[چهرهی آریل در حیرت و ناباوری منجمد میشود. یک لحظه عقب میرود، بعد دوباره به او خیره میشود.]
آریل (با گیجی، صدایش به زمزمه میماند)
تو میخواهی… برای نجات دادن… در تاریکی فرو بروی؟
گابریل (لبخندی تلخ بر لبانش مینشیند)
بله، آریل عزیز.
در این تاریکی من عمیقتر حس خواهم کرد.
رنج… اشتیاق… عشق…
و تمام آن چیزهایی که مرا به نجاتگر بدل خواهد کرد.
خونآشامها را فقط یک فرمانروای خونآشام میتواند نجات دهد.
و من حسش میکنم… عزیزم.
سفر من به عنوان یک انسان مددکار… دارد به پایان میرسد.
گابریل انسان خواهد مُرد…
و گابریل خونآشام، نجاتگر… متولد خواهد شد.
[آریل بیاختیار میلرزد. چشمانش پر از اشک میشود. دستانش میلرزند، نمیداند این اشکها از ترس است یا شوق یا غم. سکوتی کشدار حیاط را در بر میگیرد.]
نور آرام آرام کم میشود. پایان صحنه.
--
بخش ۳
صحنه: حیاط پناهگاه سایهسر، شب.
چمنهای نمناک زیر نور ماه میدرخشند. آریل روی زمین نشسته، زانوهایش را در بغل گرفته. در چهرهاش آشفتگی موج میزند. گابریل با همان لبخند آرام همیشگیاش وارد میشود.
گابریل (در سکوت، کنارش مینشیند و دستش را روی بازوی او میگذارد.)
…
لحظاتی سکوت. نفسهای آریل سنگین است.
گابریل (آرام):
آریل عزیزم… تو مجبور نیستی این کار را بکنی.
آریل (با صدایی خشک):
میخواهم. واقعاً میخواهم. اما نه فقط برای نجات خونآشامها.
(مکث، نگاهش را به او میدوزد)
…برای اینکه نمیخواهم هیچوقت از من جدا شوی. نمیخواهم روزی بگذرد که دیگر تو را نبینم.
گابریل (دستش را روی صورت او میگذارد):
همیشه پیش من خواهی ماند، آریل من. همیشه.
آریل به گردن او نگاه میکند. سکوت سنگینی بینشان میافتد. او آرام سرش را خم میکند و نیشهایش را در رگ گابریل فرو میبرد.
[توصیف صحنه]
صدای ضربان قلب گابریل بلند و لرزان. نفسش میبُرد. نگاه آبیاش تار میشود. دستانش اما محکم دور آریل حلقه میشود.
آریل خون را مینوشد… و خاطرات در ذهنش جاری میشوند:
معبدی در دل جنگل. گابریل با ردای راهبان. زنی با ردای سفید – الیانور – کنارش ایستاده، سر بر شانهی او، و دو کودک در اطرافشان بازی میکنند.
سیاهچالهای معبد. خونآشامهایی نحیف، پشت میلهها. نگاه غمگین گابریل که از میانشان میگذرد.
گفتوگوی آخر:
گابریل (در خاطره):
الیانور عزیزم… بیشتر اصرار نکن. من باید بروم.
الیانور (با اشکی فروخورده):
اما گابریل، تو خود من را به اینجا آوردی… مرا راهبه کردی. گفتی پشت رنج، رستگاریست.
گابریل:
هست… اما نه این رنج. این فقط جنون میزاید. من باید راهی دیگر بجویم… راهی که پایانش نور باشد.
الیانور (با بغض):
و فرزندانمان؟
گابریل (صدایش میلرزد):
آه، پطروس… رزالی…
(مکث کوتاه، نگاهش فرو میافتد)
نمیتوانم از تو جدایشان کنم. بمانند با تو… و من امید میبندم که در دل این تاریکی، راهشان را بیابند.
گابریل پشت میکند. الیانور بر زمین میافتد و هقهق میکند. اشکهایش خاک معبد را خیس میکنند.
[بازگشت به حیاط پناهگاه]
آریل با نفسهای تند دندانهایش را از گردن گابریل بیرون میکشد. گابریل نیمهجان بر چمنها میافتد.
آریل مچ خود را میگزد. خون سرخ جاری میشود. او مچش را بر دهان گابریل میگذارد.
سکوت. صدای ضربان قلبها درهم میآمیزد.
پایان صحنه
--
بخش ۴
صحنه:
گذرگاهی سنگی و نیمهتاریک. دیوارها مرطوب، هوا خفه. آریل پیش میرود، با چشمانی درشت و قهوهای که میان معصومیت و هراس میلرزد. صدای قطرات آب که از سقف میچکد.
---
[این تصویری است که در ذهن گابریل روشن میشود. او، در حال نوشیدن خون آریل، شاهد این صحنه است.]
---
دختری جوان با موهای حلقه حلقه ی سیاه، چشمان عسلی، دهان کوچک و ظاهری مثل یک عروسک به اسم لوریل (دوان دوان به سمت آریل، با صدایی ظریف و لرزان):
آ… آریل! چرا اینقدر دیر کردی؟ ترسیدم… ترسیدم که نیایی.
(او خود را در آغوش آریل میاندازد. دستان آریل لحظهای معلق در هوا میمانند. نگاهش به بالا، انگار دنبال چیزی نامرئی. بعد آرام پایین میآید.)
آریل (زمزمهکنان، اندوهگین):
لوریل عزیزم… روح کوچک و معصوم.
لوریل (چشمان عسلیاش پر از امید):
دیگر که ترکم نمیکنی… مگر نه؟
(آریل دستی روی موهای حلقهحلقهاش میگذارد. اشک در چشمانش حلقه میزند.)
آریل:
میخواستم… سعی داشتم برای همیشه ترکت کنم.
(مکثی سنگین)
اما قدرتش را ندارم.
(بیآنکه لوریل فرصت پاسخی داشته باشد، آریل نیشهایش را در گردن او فرو میکند. لوریل نالهای کوتاه، نیمهتمام.)
لوریل:
ق… قول بده—
(صدایش میشکند. بدنش میلرزد. آریل خونش را مینوشد. بدن لوریل شل میشود. آریل او را به نرمی روی زمین میگذارد. چشمهای عسلی باز، دهان نیمهباز، نگاه خیره.)
(آریل ابتدا فقط نگاه میکند، مبهوت. بعد فرو میریزد. با بغض، پیکر لوریل را تکان میدهد، مثل عروسکی خراب.)
آریل (با گریه):
بیدار شو… بیدار شو!
(در نهایت فریادی میزند.)
آریل:
لوریییییییییییل!
---
[صحنه تغییر میکند.]
همان گذرگاه، همان دختر با چشمان عروسکی. آریل دوباره او را میبیند، در آغوشش میگیرد، میمکد، میکشد، میگرید.
بار دوم، گریهاش با خشم درمیآمیزد. بار سوم، صدایش آرامتر، شکستخوردهتر. چرخه تکرار میشود… و تکرار…
---
[گذرگاه خاموش میشود. صحنه دوباره باغچه است. چمنهای شبزده. گابریل برمیخیزد.]
(موهای طلاییاش آشفته، پوستش سپید و سرد همچون سنگ مرمر. چشمانش آبی و درخشان، چون شیشه.)
آریل (شرمسار، سر پایین):
هیچوقت نمیخواستم تو اینها را ببینی.
(گابریل به سمتش میچرخد. نگاهش هم مهربان است و هم قضاوتگر. او دیگر فقط یک فرشته نیست؛ خدایی است داور.)
گابریل (با صدایی آرام، اما نافذ):
خجل نباش، آریل عزیز.
این تاریکی تو…
که در آن غرق شدم…
اکنون بیش از هر زمان دیگر، مسیرم را روشن کرده است.
(نور روی چشمان آریل میافتد. اشکهایش برق میزنند. گابریل دستانش را روی بازوهای او میگذارد. پرده آهسته فرود میآید.)
--
صحنهی تخت و فرمان
(نور ملایم. گابریل در وسط صحنه ایستاده؛ چهرهاش آرام اما در هم رفته. آریل پایین پای او زانو زده، صورتش را با دستانش پوشانده. بر پردهی پشت صحنه تصاویری از رودهای خون، شعلهها، و فریادها پخش میشود.)
گابریل:
غمانگیز است، آریل عزیز… و اجتنابناپذیر.
انسانهایی که میپندارند خواهم آمد تا بندگیشان را در چنگ خونآشامان استوار کنم…
و خونآشامانی که گمان میبرند خواهم آمد تا چون راهبان معبد، در دخمهها زندانیشان کنم.
و در این میان، خون همهشان بر زمین میریزد و بدنهایشان در آتش میرقصد… افسوس.
(نور و صدا کم میشود. فریادها خاموش. صحنه تغییر میکند: تختی باشکوه پدیدار میشود. گابریل با ردایی مجلل و تاجی بر سر بر آن تکیه زده است. آریل با چهرهای اندوهگین پایین تخت روی صندلی نشسته.)
آریل (با صدایی خشک):
حالا میخواهی چه کنی، گابریل—نه، سرورم؟
اکنون که رودهای خون جاری شد و تاج بر سرت نهاده شد؟
(مکثی طولانی. گابریل برمیخیزد. چشمانش میدرخشند، آرامش چهرهاش به هیجانی کمی افسارگسیخته بدل میشود.)
گابریل (با صدایی قاطع):
اکنون وقت آن رسیده، آریل عزیز.
ما در این جاده قدم میگذاریم—من، تو، و همهی همنوعانمان—
راهی از نور و صلح… رستگاری.
آریل (خسته، مشکوک):
اما… چگونه؟
گابریل (با لحنی اعلامیهگون، صدایش بلندتر):
من، گابریل، فرمانروای خونآشام آمالثورا، از این لحظه نوشیدن خون انسان را بر تمام خونآشامان این سرزمین منع میکنم.
و هر که این قانون را بشکند… مجازاتش سخت خواهد بود.
(آریل از جا میپرد. چشمانش گشاد. با ناباوری به گابریل نزدیک میشود.)
آریل:
گابریل! سرورم!
تمام مدت این در ذهن تو بود؟
این است رستگاری؟ بستن دهان ما و کشاندن روحمـان به پوچی؟
(گابریل به سوی او برمیگردد؛ این بار با صدایی آرام و مهربان.)
گابریل:
وحشت نکن، آریل عزیزم.
میدانم چه میکنم.
بله، شاید چنین بنماید که بیخون انسانها تهی شویم…
اما برای چشیدن روحشان، تنها راه مکیدن حیاتشان نیست.
(با شوقی پرحرارتتر ادامه میدهد.)
گابریل:
وقتی قلبمان را به نگاهشان بدوزیم، بیش از همیشه خواهیم توانست از روحشان بچشیم.
(مکث. آریل سرش را پایین میاندازد، دستانش میلرزد. لحظهای طولانی سکوت. سپس نگاهش را بالا میآورد.)
آریل (با صدایی شکسته اما مصمم):
نمیدانم، سرورم…
اما میخواهم ایمان بیاورم.
تو نوری شدی در زندگیام. خونمان در رگ هم دویده، روحمـان در هم تنیده.
ما… همروحیم.
(گابریل دستهایش را بر بازوان او میگذارد. لحنش سرشار از احساس.)
گابریل:
بله، همروحیم، عزیز من.
آریل:
و من به تو اعتماد دارم. از امشب، دیگر خون انسان نمینوشم.
(ناگهان صدای جیغهایی زیر و هولناک فضا را میشکافد. آریل رنگپریده از جا میپرد.)