سالاد بوگاتی
خلاصه داستان:
مهری و محسن و مجید سه فرزند از دههی مختلف یک خانوادهاند. آنها برای حل مشکلات خانوادگیشان از سه زاویهی مختلف دنبال راه حل میگردند، طوری به جان هم میافتند که باعث ویرانی خود و خانوادهشان میشوند.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 60 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: 1 پرده
مضمون اثر: خانواده, کودکی
مهری: منم... تنهام... گفتم زودتر بیام باهات صلاح مشورت کنم... یه خبری دارم...
یعنی واسه اونا دارم... یکی باید بهشون بگه... حالا من نه، یکی دیگه؛ بالاخره
که می فهمن؛ از خودم بشنون خیلی بهتره... )با لباس های مندرس خانه، تماما در
تنالیتۀ قرمز از پشت کابینت بیرون می آید؛ به سراغ میز گرد وسط صحنه می رود و از
درون کیسۀ سیاه، سبزی هائی بر روی میز می ریزد و به دنبال چاقو می گردد که رژ لبی
پیدا می کند و در آینۀ شکستۀ گوشۀ آشپزخانه مشغول مالیدن آن به لب و گونه هایش می
شود( اصنشم کی بهتر از من؟ اینا فقط حرف منو گوش می دن... ندیدی
پریشب مجید مث سگ هار افتاده بود به جون آقا ماشالله که چرا یه کیلو
گوشت رو بهش نسیه نداده؟ خب تا من نگفتم نداده که نداده، آروم نگرفت
که... یا مثلنش اون دفعه که محسن رفته بود سر کار، دیده بود یکی دیگه رو
به جاش آوردن سرایدار وایسه، تا وقتی من نگفتم به لقت، نخندید که
نخندید...
صدای سرفه ای می آید.
خوب خودم می دونم بد دهن شدم... تو هیچی نگو... بالاخره کاره دیگه... آدمو
یهو از این رو به اون روو می کنه... یادته اون موقعی که امید اومده بود
خواستگاریم؟ آخ یادش بخیر... چه بچۀ معصوم مظلوم طفلکی ئی بودم... به
خواب شبم هم نمی دیدم یهو چشامو وا کنم ببینم امید که رفته که هیچ
اصنشم هیچی نمونده واسه مون که اونم هیچ بعدشم من شدم نون بیار این
خونه... خخخخ؛ خاک تو سر خونه ای که من نون بیارش باشم... اصن خاک تو
سر من که همه تون راحت شین... والله بخدا... یه ماتیک می زنیم تو هی سرفه
می زنی... یه لباس رنگ و رو دار می پوشیم، رگ اون محسن میزنه؛ یه کلام
عین اون دوس دختر احمدی می گیم عجیجم بخولمت، مجید خودشو میزنه...
اصنش می دونی چیه؟ خیلی وقته شک کردم که دیگه دختر باشم...