Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه نمایشنامه تالیفی نجاری که در کمد عطسه کرد

نجاری که در کمد عطسه کرد photo
رایگان

نجاری که در کمد عطسه کرد

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture حسین پورستار

خلاصه داستان:

در دوران کرونا در یک کشور خیالی، صدابرداری حین بستن میکروفن به یقه ژنرال (شخص اول مملکت) ناخواسته عطسه می‌کند. حال او را به اتاق بازجویی آورده‌اند و در مورد انگیزه این کارش بازجویی می‌کنند. بازجویان تصورشان بر این است که او عضو یک شبکه تروریستی است و عمدا این کار را کرده است و صدابردار نیز اصرار دارد که این یک حساسیت مادر زادی است و هر وقت در معرض نور قرار می‌گیرد، عطسه می‌کند. در این گیرو دار لیست شیفت صدابرداران به دست بازجویان می‌رسد و آنها متوجه می-شوند که اصلا امروز شیفت صدابردار نبوده و به اصرار او شیفتش را با همکارش عوض کرده است و این یعنی با قصد قبلی شیفت را عوض کرده است. حالا کار برای صدابردار سخت می‌شود. وی توضیح می‌دهد که فرزند دومش بزودی به دنیا خواهد آمد به این دلیل شیفتش را با همکارش عوض کرده که می‌خواسته کادویی چیزی از ژنرال دریافت کند، چون مرسوم است که ژنرال در چنین موقعیت‌هایی هدایایی به عوامل مصاحبه کننده می‌دهد. بازجویان کم کم می‌خواهند قانع شوند که ناگهان برگه استعلام امنیتی خانواده صدابردار می‌رسد و متوجه می‌شوند که برادر صدابردار چند سال پیش به جرم اقدام علیه امنیت ملی دستگیر و در زندان است. باز هم کار برای صدابردار سخت می‌شود. او باید به بازجویان ثابت کند که خیلی وقت است با برادرش میانه‌ای ندارد و با فعالیت‌های او مخالف است. اما وثیقه آزادی موقت برادرش سند خانه صدابردار است که هیچگونه جای توجیه باقی نمی‌گذارد. صدابردار در موقعیت مضحکی گیر کرده است! چرا که با یک عطسه اتفاقی حال سرش بالای دار می‌رود! در این لحظه سرهنگ مافوق بازجویان به اتاق بازجویی می‌آید و به آنها دستور می‌دهد که صدابردار را آزاد کنند چرا که خود ژنرال دستور داده و می‌داند که صدابردار بی‌گناه است. بعد از رفتن سرهنگ زمینه برای آزادی صدابردار فراهم می‌شود که ناگهان نتیجه تست کرونای صدابردار می‌رسد که نشان می‌دهد مثبت است! حال باز هم اوضاع پیچیده‌تر می‌شود. صدابردار باز هم در شرایط پیچیده‌ای گیر کرده است که در نهایت به بازجویان پیشنهادی می‌دهد و آن این که اطلاعاتی در دست دارد که می‌تواند آن را در اختیارشان قرار دهد و آنها نیز در عوض بی‌گناهی او را تایید کنند هر چند که ظواهر امر بر خلاف بی‌گناهی اوست. بازجویان ابتدا نمی‌پذیرند اما وقتی اصرار صدابردار مبنی بر اهمیت اطلاعات را می‌بینند، وسوسه می‌شوند تا اطلاعات صدابردار را بشنوند به شرط این که زمینه آزادی او را فراهم آورند. صدابردار می‌گوید جلسه قبل که میکروفن به یقه ژنرال بسته بود، قبل از ضبط مصاحبه زمانی که ژنرال در اتاق دیگر بود و میکروفن نیز باز بود، ناخواسته از دکتر ژنرال شنیده است که ژنرال به سرطان پیشرفته ریه مبتلاست و مدت زیادی زنده نخواهد ماند و بعد می‌گوید که بعد از ژنرال ممکن است کسانی روی کار بیایند که بازجویان را قبول نداشته باشند بهتر است که بازجویان از الان به فکر خویش باشند و ....

ملاحظات: _ اجرا نداشته! _ جزو پنج نمایشنامه برگزیده مسابقه تئاتر مردمی _ چاپ در کتاب پنج نمایشنامه _ کاندیدای بخش نمایشنامه نویسی چهل و یکمین جشنواره تئاتر فجر

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: -50 دقیقه

ژانر: کمدی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (None کودک - 7 مرد - None زن)

نوع اجرا: -1 پرده

مضمون اثر: کرونا, کمدی, سیاه

Famoun tik icon متن برنده جایزه
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

بازجوی اول در بین کاغذهای جدید متوجه چیزی میشود.
بازجوی اول: یعنی که از برادرت خیلی متنفری؟!
جوان: خب الان که دارم بهش فکر می‌کنم می‌بینم برادر خوبی نبوده برام.
بازجوی اول: من ازت نمی‌خوام از پشت چشم بند ببینی من گوشام درازه یا نه!
جوان: قربان من غلط کنم....
بازجوی اول: بنظرت یابو کلمه بدیه؟ توهینه؟
جوان: (باتردید) خب. بستگی داره کجا بکار ببرن!
بازجوی اول: آفرین. حواست جمعه! بستگی داره! وقتی این‌جا بهت میگیم یابو، بهت توهین نمیشه، بلکه داریم به اسمت صدات می‌زنیم. چون فقط یابوها انقدر ساده‌ان که فکر می‌کنن دیگران احمقن!
جوان: چطور قربان؟ من غلط کنم چنین فکری بکنم. اصلا من غلط کنم فکر کنم!
بازجوی اول: یابو! آدمی که از برادرش متنفره، میره سند خونه خودش‌رو وثیقه چنین برادری می‌کنه؟
جوان سکوت می‌کند. حالا متوجه ماجرا شده.
جوان: امان از حرف مردم!
بازجوی اول: خب؟
جوان: اون خونه که وثیقه برادرمون شده، در اصل خونه پدریمون هست. برادرم سهم خودشو بخشید به من و خواهرم.
بازجوی اول: چرا؟
جوان: نمی‌دونم. مرامش اینه. اعتقادی به مادیات نداره. خب بنظرتون من می‌تونستم در قبال این کار بظاهر بزرگش امتناع کنم و وثیقه نذارم؟ مردم چی می‌گفتن؟ از همه مهم‌تر، نصفش سهم من بود. نصفش سهم خواهرم بود.
بازجوی دوم: راستش بنظرم برادرت همچین نفرت انگیز هم نیست. با معرفت‌تر از تو بوده! (مکث) الان انتظار داری اینایی رو که گفتی باور کنیم؟
جوان ناگهان می‌خندد. اما زود خنده اش را می‌خورد.
بازجوی دوم: کجای حرف من خنده دار بود؟
جوان: جسارت نشه قربان! یاد یه جوک افتادم.
بازجوی دوم: مثل این که این‌جا داره زیادی بهت خوش می‌گذره!
جوان: به یمن مردان وظیفه شناس ژنرال چرا خوش نگذره؟ فقط این شانسِ مزخرف من .... اصلا ولش کنیم.
بازجوی اول: حالا میگی اون جوک چی بود؟
جوان: قربان! لطفا میشه بی خیال بشید؟
بازجوی اول: اونی که گفتم پیشنهاد نبود. دستور بود!
جوان: آخه ... آخه در شان جلسه و شان شما نیست!
بازجوی دوم: خب شان جلسه رو میاریم پایین!
و بدنبال آن زور زده و آروغ می‌زند و بعد می‌خندد.
بازجوی دوم: حالا شان جلسه اومد پایین، می‌تونی جوکتو تعریف کنی!
جوان مردد کمی نگاه کرده و سپس با تردید شروع به تعریف کردن جوک می‌کند.