Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه مونولوگ دستی که جا مانده بود

دستی که جا مانده بود photo
رایگان

دستی که جا مانده بود

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture علی حیدری

خلاصه داستان:

۱۳ دی بود ، سوز اول زمستون داشت استخونامو میزد ، دلشوره داشتم ، اما نمیدونستم از کجا و برای چی ؟ هرچی میگذشت این حس بهم بیشتر و بیشتر غالب می شد ، انگار توی دلم هزارتا آدم داشتن رخت چرک چنگ میزدن ، ساعت از نیمه شب گذشته بود توی خیابون راه میرفتم و بی قرار بودم ، حس میکردم قراره یه داغ تازه به سینم بشینه ، حس و حال روزای جنگو داشتم ) گروه فرم ، فرمی با محتوای جنگ اجرا می کند. ( ، که الی تموم دست و پا زدنای بچه ها برای اینکه این خاک یه وجب هم ازش کم نشه برای اینکه سایه ی یه غریبه روی ایران و ایرانی نیفته ، یه دلشوره ای داشتم چون میدونستم آدما توی جنگ فقط خاکریزاشون احاطه نمیشه ، خیلی آدما حکم قرارگاه برات دارن ، حکم پشتیبانی که ته ته دلت بهشون قرصه ساعتمو نگاه کردم دیدم که عقربه ها توی سرازیری ترمز بریدن ، میخوان برن و زودتر به مقصد برسن ، رسیدم به پل عابر پیاده

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: مونولوگ

زمان: 5 دقیقه

ژانر: درام اجتماعی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 5 مرد - 0 زن)

نوع اجرا: 1 پرده

مضمون اثر: شهادت،مرگ،جوانمردی

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

صحنه ی اول : رهگذرانی ) گروه فرم ( در پشت صحنه در حال گذرند ، مردی از الی آنها به
طور طولی به جلوی صحنه می آید. (
مرد : امروز چندمه ؟
همه ی رهگذر ها : ۱۴ دی
مرد : ) با صدایی گرفته ( پس چرا زمان نمیگذره...
) گروه فرم در جایی از صحنه ساکن می شوند. (
مرد : ۱۳ دی بود ، سوز اول زمستون داشت استخونامو میزد ، دلشوره داشتم ، اما نمیدونستم از
کجا و برای چی ؟ هرچی میگذشت این حس بهم بیشتر و بیشتر غالب می شد ، انگار توی دلم
هزارتا آدم داشتن رخت چرک چنگ میزدن ، ساعت از نیمه شب گذشته بود توی خیابون راه
میرفتم و بی قرار بودم ، حس میکردم قراره یه داغ تازه به سینم بشینه ، حس و حال روزای جنگو
داشتم ) گروه فرم ، فرمی با محتوای جنگ اجرا می کند. ( ، که الی تموم دست و پا زدنای بچه
ها برای اینکه این خاک یه وجب هم ازش کم نشه برای اینکه سایه ی یه غریبه روی ایران و
ایرانی نیفته ، یه دلشوره ای داشتم چون میدونستم آدما توی جنگ فقط خاکریزاشون احاطه
نمیشه ، خیلی آدما حکم قرارگاه برات دارن ، حکم پشتیبانی که ته ته دلت بهشون قرصه
ساعتمو نگاه کردم دیدم که عقربه ها توی سرازیری ترمز بریدن ، میخوان برن و زودتر به مقصد
برسن ، رسیدم به پل عابر پیاده ) گروه فرم در غالب عابرانی از کنار مرد رد می شوند. (
سوز ه وا خبر از جدایی و رفتن میداد به وسطای پل رسیدم که یهو صدای انفجار اومد ) گروه فرم
با شنیدن صدای انفجار از هم جدا می شوند و فرار می کنند. (
زود از پله ه ای پل اومده پایین دوییدم سمت محل انفجار ، آ تیش اصلی توی سینه ی من بود نه
ماشین و سرنشینایی که سوخته بودن.
رسیدم به ماشین دیدم که قرارگاهمونو زدن ، حاجی رو زدن ، سردارمونو زدن.