بهای عشق پوشالی
خلاصه داستان:
داستان عشق پوشالی ماجرایی است تقریبا واقعی با اندکی خیال پردازی و بسط و توسعه توسط ذهن کنجکاو و فعال نویسنده. این داستان با ورود یک دختر از یکی از شهرستان های غربی کشور به شهر تهران شروع میشود. دختری با چشمانی افسونگر که همان ابتدای ورودش پسری را مسحور خود میکند و ماجرا از آنجا شروع میشود که ...
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: فیلمنامه
زمان: 62 دقیقه
ژانر: نمایش ایرانی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 4 مرد - 3 زن)
نوع اجرا: 25 پرده
مضمون اثر: عشق, فروش, خیانت, دست, طلاق, مترو
سکانس اول
روز/ بیرون/ ترمینال جنوب
اتوبوس سفید رنگ با تابلوی کوچکی که روی آن الیگودرز/ لرستان نوشته شده است وارد جایگاه شماره .... ترمینال جنوب می¬شود.
راننده: تهران، تهران... کسی خواب نمونه.
مسافران در حال پیاده شدن از اتوبوس هستند. شاگرد راننده صندوق اتوبوس را باز کرده و مسافران در حال برداشتن چمدان¬هایشان هستند.
از درب عقب اتوبوس دختری با مانتو و شلوار مشکی، شال سورمه¬ای خالدار سفید در حالیکه دو گیس بلند از دو طرف شانه¬هایش آویزان است، یک جفت کفش پاشنه ۵ سانت و کیف مشکی تقریبا بزرگی روی دوشش، روی پله آخر اتوبوس می ایستد. به آسمان نگاه می کند و هوا را به درون ریه¬هایش می فرستد. چشمانش را می بنددو نفس عمیقی می کشد. سپس از اتوبوس پایین می آید و آخرین ساک دستی جا مانده در صندوق اتوبوس را بر میدارد و به سمت مترو می رود.
صدای دلالان اتوبوسرانی به گوش می¬خورد. مشهد سوار شید.... خرم آباد جا نمونی، خرم آباد.... خرمشهر، اهواز، اندیمشک اتوبوس vip و ...
اتوبوس سفید رنگ دیگری به ترمینال وارد می¬شود. دختر بدون توجه به ورود اتوبوس از چند قدمی جلوی اتوبوس می¬گذرد و به آن طرف خیابان می¬رود. دوربین دورادور دختر را نشان می¬دهد که در ازدحام شلوغی درب ورودی مترو گم می¬شود.
سکانس دوم
روز/ داخل/ مترو
با وجود اینکه هوا تازه روشن شده اما صندلی¬های مترو پر هستند. دختر سر پا ایستاده و به میله دستگیره کنار درب قطار تکیه زده است. بسیار فکری و غمگین به نظر می¬رسد. چشمان مشکی و درشتش بسیار بی¬روح است. درست شبیه یک مجسمه.
فروشنده¬ خانمی (چاق با قدی متوسط) در همان واگن در حال تبلیغ انواع گل سر و کش مو دخترانه است. دختر نگاهش به سمت فروشنده مترو گره می¬خورد و تمام حرکات و جملاتش را زیر نظر می¬گیرد.
مترو در چندین ایستگاه مختلف می¬ایستد و مجددا پر و خالی می¬شود. دختر همچنان چشم به فروشنده مترو دوخته و با حرکات سر و چشم او را دنبال می¬کند.
در ایستگاه مولوی فروشنده از قطار پیاده می¬شود. دختر سریعا به دنبال فروشنده از قطار پیاده می¬شود.
سکانس سوم
روز/ داخل/ مترو
فروشنده مترو بساطش را روی صندلی¬های انتظار پهن می¬کند، کیفش را از روی دوشش برمی¬دارد و مشغول شمارش پول¬هایش می¬شود. دختر به آرامی به کنار فروشنده مترو می¬رود و روی صندلی کنار بساط پخش شده فروشنده مترو می¬نشیند. با همان نگاه سرد و بی¬روح به فروشنده مترو زل می¬زند.
فروشنده مترو: چیزی می¬خوای قشنگم؟
دختر: سری تکان داد و زیر لبی گفت: نه....
فروشنده مترو: روی صندلی نشست، پول¬هایش را مجدداً درون کیفش گذاشت و گفت: خداروشکر امروز کاسبی بدک نبود.
دختر (نگاهش به بساط پخش شده روی صندلی های مترو بود. دوربین انواع گل سر و کش موی زنانه را از نگاه دختر نشان می¬دهد): دختر سرش را بلند کرد و مجدداً به فروشنده مترو نگاه کرد و گفت: به منم یاد میدی؟
فروشنده مترو (در حالیکه یک دسته کش مو و گل سر در دستش بود و بعضی کلیپس موها را جابه جا می-کرد): چی رو یادت بدم قشنگم؟
دختر: فروشندگی تو مترو رو...
فروشنده مترو سری تکان می¬دهد. آه سردی می¬کشد، و دسته کلیپس موها را روی پاهایش می¬گذارد و می-گوید: این روزها همه می¬خوان فروشنده مترو بشن. ببین خوشگلم اصلاً فکر نکن کار ما راحته، ما هم بدبختی¬های خودمون رو داریم. چکمون برگشت می¬خوره، مامورها بارمون رو می¬گیرند، با همکارا دعوامون میشه... آخر سر هم دست از پا درازتر میریم خونه. همیشه که اینطور نیست ما کاسبی داشته باشیم...
دختر: من تازه رسیدم تهران، جایی ندارم که برم، کاری هم ندارم که انجام بدم. خواهش میکنم کمکم کنید.
فروشنده نگاهی به سر تا پای دختر انداخت و گفت: یعنی چی جایی نداری؟ یعنی همینجوری پا شدی اومدی تهران بدون مسکن و سر پناه؟ شب رو می¬خوای کجا بری؟
دختر: حالا یه مقدار پول دارم. شب میرم مسافر¬خونه یا هتل.
فروشنده با تعجب و تمسخر: مسافر خونه؟ دختر جون تو اصلاً می¬دونی شبی چنده؟
دختر با بی¬اطلاعی سری تکان داد و گفت: چنده؟
فروشنده: کم کمش یه تومن.
دختر: میلیون؟؟؟!!!
فروشنده با پوزخند: پ ن پ... تومن... تو مثل اینکه اصلاً تو باغ نیستی هااااا... نون و آبت نبود، تهران اومدنت برا چی بود؟
در همین حین قطار دیگری وارد جایگاه می¬شود. فروشنده بساطش را جمع می¬کند و وارد قطار می¬شود. دختر به دنبالش می¬رود.