بادکنک های قرمز
خلاصه داستان:
داستان دلقک سیرکی ست که در اوج ناامیدی،عاشق دختری می شود که بعد از ملاقاتش،متوجه نابینا بودن وی می شود. پس تصمیم می گیرد پول برای جراحی معشوقه ی خود جمع کند ولی نمی تواند پس خودش چشمش را به او اهدا می کند. و در آخر متوجه می شویم که تمام ماجرا را معشوقه برایمان بازگو می کند و دلقک رفته.
ملاحظات: مقام دوم نمایشنامهنویسی از جشنواره استانی زنده یاد مجید واحدیزاده.استان اردبیل مقام برگریده جشنواره استانی آذربایجان شرقی در رشته طراحی گریم و بازیگری زن و معرفی به دبیرخانه فجر اجرا در سالن های تهران و شهرستانها انتشار کتاب بادکنک های قرمز
نوع اثر: مونولوگ
زمان: 45 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 1 مرد - 0 زن)
نوع اجرا: 1 پرده
مضمون اثر: ناامیدی.عشق.فداکاری
تاریکی
(صداهایی از دست زدن و سوت کشیدن به گوش میرسد. سیرکی بزرگ و تماشاگران بسیار. (
نور موضعی
)مردی با لباس دلقک و با پُم پُم قرمز بر روی بینی در صحنه ایستاده و یک سیبزمینی که دو چشم روی آن
کنده کاریشده، در دست دارد(
بودن یا نبودن مسئله اینست. مسئله اینست که خیال عتیقه ی من از آن کیست؟ آیا تو بودن هستی یا
نبودن، ولی میدانم که تو همان ، یا، هستی. شاید تو هستی و من نیستم. بود و نبود من به چشم نمیآید.
شاید اصال بودن یا نبودن نیست و فقط مسئله بودنِ بدون هیچگونه نبودن است.
)سیبزمینی را در آغوش میگیرد(
گور بابای همهی بودنا و نبودنا. تو برای من بودیو هنوزم هستی. هستی ِمن، شوخی کردم به دلت نیار. تو برای
من همیشه جذابی، هیجان انگیزی، درست مثل... مثل ... آها، مثل اون دونهی برفی که اول ژانویه از ابرا سر
میخوره و میاد روی زمین و آدم با هیجان دستاشو باز میکنه تا کف دستش کنسرتی بشه از رقص دونه های
آینه ای. اولین کریستال های سفید زمستونی. اولین برف زمستونی. برفی که مژه های سبز کاج رو سفید، مثل
ریش یه پیرمرد مهربون میکنه.)میخندد(.
آره تو همون دون های برفی که هر بار میبینمت ذوق زده میشم و هیجانزده.
)سیبزمینی را کنار گوشش میگذارد(سرد؟ نه! نه! تو سرد نیستی، منظورم خوشحالیش بود. قشنگیش بود،
ذوقش بود. تو که کنارم باشی همه چی هیجان داره، همه چی عالیه. بسه دیگه، سگرمه هاتو باز کن دوست
ندارم اینجوریتو ببینم. بخند. آره، آره اینجوری )شروع به رقصیدن با سیبزمینیمیکند(
عزیزم من با تو عاشق ترینم. با تو شادترینم. اگر بهم بله رو بگی منو خوشبختترین دلقک روی زمین
میکنی.من باال دنیا پایین . چی؟ نه؟! ... )سیبزمینی را به گوشه ای پرت میکند(
چی میگی؟ من عاشقتم تو نمیتونی بهم نه بگی. میفهمی نمیتونی.
)به سیبزمینی نگاهی میکند و با عجله آن را بر میدارد و تمیزش میکند(
ببخشید عزیزم نمیخواستم این کارو باهات کنم. من عاشقتم عاشق، نمیبینی؟