آواز بیداری
خلاصه داستان:
یک روز صبح ، خروس قصه از خواب بیدار میشود و می بیند که خورشید گمشده است وقتی به دنبال خورشید می گردد، خورشید صدایش می کند و به او می گوید که گم نشده و همین بالا در آسمان است ولی تب کرده پو مجبور شده است، ابرها را روی صورتش بگذارد تا خنک شود. خروس قصه از خورشید می پرسد که برای چی تب کرده و خورشید می گوید تبش از غصه است… غصه از اینکه هر روز صبح اول وقت توی آسمان میآید و همه جا را روشن میکند ولی هیچکس بیدار نمیشود و میگوید که قبلا در این حوالی خروسی زندگی می کرده که همیشه صبحهای زود آواز میخوانده و همه را بیدار میکرده است. خروس قصه به خورشید قول میدهد که بگردد و آن خروس را فوری پیدا کند و به اینجا آورد تا صبح زود آواز بخوابد و آمدن خورشید را اعلام کند…تا خورشید دیگر غصه نخورد و تب کند…
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: ۴۵ دقیقه
ژانر: فانتزی
مخاطب: کودک
تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - ۵ مرد - ۲ زن)
نوع اجرا: ۱ پرده
مضمون اثر: /, به, خودشناسی/, هوشیاری, اعتماد, نفس
(صحنه شامل چند درخت، کوه، رودخانه و دیوار اصلی صحنه با
عکسی که فضای جنگل را نشان میدهد، پوشیده شده است. در گوشه صحنه یک لانه دیده میشود. فضای صحنه نیمه تاریک است و موسیقی ملایمی در فضا پخش میشود. یک خروس از داخل لانه
بیرون میآید)
خروس: ای وای پس چرا آسمون انقدر تاریکه؟ مگه الان صبح نیست؟ (دستش را روی صورتش سایبان میکند و اطراف آسمان را با دقت میگردد) ا ِ پس چرا خورشید خانم نیومده تو آسمون؟ (در صحنه میچرخد و به سمت شاخههای درختان رفته و لابهلای آنها را میگردد) بذار ببینم نکنه اینجا باشه؟ (به سمت رودخانه میرود و به داخل آن نگاه میکند) اِ عکسش هم که تو آب نیست! (به سمت کوه نگاه میکند و با چشمانش آنها را برانداز میکند) اینجا هم که نیست! (سکوت) (به اطراف میچرخد و دستش را روی دهانش حلقه میکند)
آهای خورشید خانم کجایی؟ آهای آهای خورشید خانم پس کجایی؟
آهای آهای...
(روی زمین مینشیند و بغض میکند)
یعنی خورشید خانم کجا رفته؟ نکنه اصلا گم شده باشه! حالا چیکار کنم؟ هیشکی هم نیست تا ازش بپرسم.
خورشید: من اینجا هستم. (صدای خورشید در فضا میپیچد ولی خودش دیده نمیشود.
خروس برمیخیزد و به پایکوبی میپردازد) خروس: کوشی؟ کجایی پس خورشید خانم؟
خورشید: همینجام.
خروس: پس چرا نمیبینمت؟ نکنه داری با من قایم موشک بازی میکنی ؟
خورشید: نه عزیزم.
(خروس به آسمان نگاه میکند) خروس: پس چرا من نمیبینمت؟
(خورشید سرش رو از پشت ابر بیرون میآورد) خورشید: من همینجا هستم جانم... پشت ابرها... خوب به دقت نگاه کن. (خروس، خورشید را میبیند و شروع به دستزدن و خوشحالی میکند) خروس: سلام خورشید خانم، پس چرا نمیای بیرون؟
خورشید: ِ سلام به روی ماهت عزیز دلم. آخه امروز تب کردم.
خروس: ا چرا تب کردی خورشید خانم؟ مریض شدی؟ خورشید: نه عزیز دلم از غصه تب کردم. حالا گفتم امروز بمونم اینجا و ابرها رو بذارم روی صورتم یه کم خنک بشه، بلکه تبم بیاد پایین.
خروس: آخه چرا؟ از چی غصه خوردی؟ خورشید خانم. خورشید: به خاطر اینکه... (موسیقی پخش میشود و خورشید میخواند) خورشید: صبح که می شه از راهی دور میام اینجا گرم و پرنور آفتاب بیاد... مهتاب میره روز نو از سر میگیره ولی... دلم میگیره هر بار اصلا انگارنه انگار پنجرهها که بستهاند پشت درا رو بستهاند نور نمیره تو لونهها قل بخوره رو گونهها تا همگی بیدار بشن مشغول کاروبار بشن… خواب و همهاش خواب و همهاش خواب... تو گرما زیر آفتاب خوب منم این بالا حوصلهام سر میره، اونوقت غصه میخورم و تب میکنم.