Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه نمایشنامه تالیفی رَنجنـامهء گُـرزانِ دیـو سَر

رَنجنـامهء گُـرزانِ دیـو سَر photo

رَنجنـامهء گُـرزانِ دیـو سَر

(0 رای ثبت شده)
Profile Picture نیما حسن بیگی

خلاصه داستان:

داستان در زمان افسانه‌ها اتفاق می‌افتد. در دیاری کهن هیچ سلمانی و زُلف‌ تراشی باقی نمانده و طی سالهای گذشته همه آنها ناپدید شده‌اند. گویا هر کس که برای مشاطه و پیرایشِ موهای پسرِ بزرگِ پادشاه به قصر می‌رود، ناپدید می‌شود. اینک طبال و جارچیِ پادشاه در شهر دوره افتاده‌اند و به دنبال کسی می‌گردند تا بتواند موهای شاهزاده را کوتاه کند. داستان از جایی شروع می‌شود که مردی سلمانی و از همه جا بی‌خبر از دیاری دیگر وارد این شهر شده و برای پیرایش موهای شاهزاده داوطلب می‌شود. مرد سلمانی پس از کوتاه کردن موهای شاهزاده متوجه می‌شود دو شاخ کوچک به روی سر شاهزاده وجود دارد که میان موهایش پنهان است. پس مرد سلمانی به دست جلاد سپرده می‌شود تا راز شاهزاده مخفی بماند. ولی مرد سلمانی با حیله‌ای از دست جلاد می‌گریزد و سَهوا خبر را در شهر پخش می‌کند. این چنین نظم شهر بهم می‌ریزد و آشوبی بزرگ برپا می‌شود و پرده از رازهای بسیاری برداشته می‌شود. این نمایشنامه اقتباسی است از قصه‌ای کُهن که در کودکی از پدرم شنیده‌ام.

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 70 دقیقه

ژانر: تاریخی/اسطوره‌ای

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 8 مرد - 2 زن)

نوع اجرا: 15 پرده

مضمون اثر: اجتماعی, اساطیر, دیو

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

مجلس اول:
صحنه خالی است و با اندک وسایلی، جایی شبیه میدانچه شهری قدیم ساخته شده است. عده‌ای در صحنه جمع شده‌ و عده‌ای در رفت و آمدند. همه مردها به جز یکی کلاه بر سر دارند. کلاه مردم شبیه مخروط ناقص است. لحظه‌ای بعد دو مرد که یکی جارچی و دیگری طبال است وارد صحنه می‌شوند. طبال شروع به نواختن می‌کند.
جارچی: آآآآی... به هوش... بگوش... کور شَوَد چشم حسود و حَسَد... دور شَوَد دیو و دَد...
طبال: آآآآی... به هوش... بگوش... بختتان نیک و بلند... دور باد بَلا و گَزَند...
جارچی: آآآآی... همه بگوش؛ ...
اینک با رتیم بحر طویل می‌خوانند.
جارچی: همه از دست‌وَر و پیشه‌وَر و رنجبر و کارگر و کولبر و بی‌خبر و باخبر...
طبال: چه منجم چه مدرس چه معلم چه مُحَصل چه مدیر و چه مدبر...
جارچی: چه نمدمال و چه حمال و چه بقال و چه رَمال و چه دلال و چه باحال و چه بی‌حال...
طبال: چه عطّار و چه سمسار و چه بوجار و چه نجار و چه تُجار...
جارچی: چه بزّاز و چه خبّاز و چه رزّاز و چه لبّاف و چه طوّاف...
جارچی: غرض جمله‌ی اصناف که دورند ز احجاف و قَرینند به انصاف؛ ...
اینک ریتم میوفتد.
جارچی: بیایید که زده بخت و نو گشته رَخت...
طبال: درِ بخت به رویتان باز شد... همای سعادت به پرواز شد...
جارچی: شاهِ شاهان، خسروِ خسروان، امیرِ امیران نگاهش به مردم افتاد...
طبال: پادشاهِ ما برای موی سُتُردَنِ پسرِ خَلفش – جنابِ گُرزانِ ولیعهد – یک مردِ سلمانی طلبیده...
جارچی: هر که از هر مردمی، آینه‌داری و گیس تراشی و مشاطه می‌داند...
طبال: کیسه‌ی زَرَش به نام و زندگی‌اش بِکام.
جارچی: زندگی‌اش بِکام و کیسه‌ی زَرَش به نام.
جارچی و طبال می‌روند.