خورشید از رحمتش درد میکشد
سینا کاظمیان
خلاصه داستان:
خلاصه کلی نمایش: خانومی از زندگیِ اداری و معلمی خسته شده. تصمیم میگیرد که استعفا بدهد. یادی از گذشته و علاقه نوجوانیاش میکند. تئاتر، باله. به تمرین میپردازد اما به دلیل پا و شکستگی های روحی نمیتواند فرمش را به درستی اجرا کند، بارها تلاش میکند، میان تمرینش گفتگویی، درد دل، اتفاقات و تمام حرفهایش را به بیننده میزند، در اخر کار فرم را تکمیل میکند.
ملاحظات: سانسوری صورت گرفته.. در جشنواره کودک و نوجوان اردکان زیر هجده سال بخش نمایشنامه نویسی تایید شد. دیالوگ ها بعضی مواقع خودمانی است بعضی مواقع ادبی و سنگین می شود واژه ها -بازنویسی میشود و دستتان در متن باز است-
نوع اثر: مونولوگ
زمان: 15 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: دانشجو
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 0 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: 1 پرده
مضمون اثر: انتقادی, هنرمند, باله
متن اول:
پشت به تماشاگر، کیف اداری به دست،
پالتوی مشکی بر تن، با لحنی خش دار...
_ زندگی خسته کننده اداری، مدام باید کار کنم، کار کنیم...
آدمیزاد همیشه باید کار کنه. و حالا قطار پیری شده ام که سوت زنان در حال حرکت است..
دومین بخش:
خانوم: در آسمانِ ملوله این صحنه تیاتر، ستاره ای میسوخت، ستاره ای میرفت، ستاره ای میمرد
(کمی مکث)
_ اون ستاره من بودم، هر چندگاهی به کل زندگیم و رویام سیاه میشد اما دست نکشیدم، رفتم تو آسمون، سقوط کردم، و هیچی نگفتم... میدونید که چی میگم؟
همیشه همین بوده.
سومین بخش:
فکر می کردم اگر سختی هایم بیشتر باشه بهتر می نویسم، بعدش فهمیدم چیزی که نوشته را
خلق می کنه، خود نویسنده است، نه رنج.
دچار فلسفه بافی شدم... )نفسی میکشد(
یکم همه چیز را زیادی مهم کردن، میفهمید که چی میگم؟ ما زیادی جدی هستیم، باید یاد بگیریم این بازی که مارا به بازی گرفته را به بازی بگیریم.