سمفونی آواز جغد شوم روی بوم سید عباس
اتابک انوری
خلاصه داستان:
فیصل و فیصل که هر نفرشان از دو پدر هستند مثل پدرهاشون عاشق دختری بنام سلیمه هستند ، سلیمه با فیصل که پدرش لفته است بر خلف سلیمه با فیصل از ازدواج می کند ، فیصل به قتل می رسد هم خدمتی دوست فیصل پسر لفته در قسمتی از زمان گم شده است و از شب حادثه چیزی به خاطر ندارد که پرده از مرگ فیصل برداشته می شود .. حکایت و روایتی از مردن آدمها نه از مرگ جسم بلکه مرگی از روح و روان ....
ملاحظات: در جشنواره استانی خوزستان . برگزیده متن برگزیده کارگردانی برگزیده بازیگری زن و مرد
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 55 دقیقه
ژانر: تجربی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 3 مرد - 2 زن)
نوع اجرا: 8 پرده
مضمون اثر: اپیزودهاینامرتب
همخدمتی: آه، چه خوب ... کی بارون اومد! ... بارون هم یک اتفاقِ ... اتفاقی که گناه های آدم و میشوره ... مثه این اتفاق لعنتی که مثل بختک به جونم افتاده ... دارم دیونه میشم ... غروب بود. هوا تاریک. صدای جیرجیرک تنها صدای بود که از بیرون شنیده میشد ... اما نه ... انگاری یه عده جغد شوم بودن که داشتن روی بوم سید عباس سمفونی میخوندن ... یکدفعه آواز جغد شوم تو داد و فریاد آبادی گم شد ... ننم میگه: هر وقت جغد لب بوم دم دمای غروب کوکو کنه شومِ ... جغدها کوکو میکردن و نعرههای آدما بالاتر میرفت ... انگار سمفونی آواز جغد شوم بود توغروب روی بوم سید عباس... صدای داد و فریاد ... آخه کجای دنیا تو دعوا نقل و نبات پخش میکنند که اینجا کنند ... یا فُحش و فضیحتِ، یا سنگ و چوب اسلحه ... چرا هر وقت به اینجاش میرسم همه چیز جلوی چشمام تیره و تار میشه ... خدایا چرا بعدش یادم نمیاد؟ ...
فیصل: خواب دیدم یه مارمولکه مرده بود و سوسکا داشتن میخوردنش ... با تام و مزه ... صدای خرد شدن استخونهای مارمولکه زیر دندونهای سوسکا چندشم میداد ... دلم برای مورچهها و کرمها میسوزه ... اگه من بمیرم باید فقط مثه سگا استخونام و سق بزنند ... اگه چاق بودم شاید میشدم خوراک یه مهمونی یا عروسی واسشون ... /می خندد/ ... اما نه شایدم نهار ظهر یا شام شب چهلم مرگ یکیشون ... مارمولکه الان تو دهن ماهیهاست ... نمی دونم ... یادم نمی آید خوابم چی بود ... سرم داره گیج میره ... سرم داره میترکه ... همه چی داره رنگشو میبازه ...
مادر: دیشب خواب دیدم
لفته: خواب زن چپه ...
مادر: چپ یا راست بودنش و نمی دونم ... اما خواب بود ... خواب بعد از اذون، تو گرگ و میش دم دمای صبح میگن دستی از واقعیت برده ... تو بودی و فیصل و من ... توی یه جای سرسبز، پر از آب و درخت ... اینجا نبود، چون نه گرد و غبار داشت و نه شرجی میشد ... نسیم خنکی صورت و نوازش میداد ... تو داشتی اون بالا نزدیکهای اونجایی که میشد دید آب از اونجا پایین میاد میخواستی یه گوسفند و سر ببری ... آب با خون گلوی گوسفند یکی شد ... جاری شد ... درست، درست ... ریخت تو دامن من
لفته: خون خواب و باطل میکنه ... گفتم خواب زن چپه
مادر: /هراسان/ ... لفته ... لفته ... فیصل ... گوسفند ... خون ... کله
لفته: /با فریاد در هر سو/ ... گفتی ... آره هزار بار، نه، بلکه صد هزار بار گفتی ... چهلِ ... آره چهل روزه که فیصل خوابیده و سلیمه خوابهای ناجور میبینه ... این آژیر لعنتی رو خاموش کنید ... چهل روزه که مونس من و یوماش و سلیمه شده این جسد به خون نشسته فیصل ... چهل روزه که آب خوش از گلومون پایین نرفته ... چهل روزه یوماش، فیصل و به آغوش کشیده ... چهل روزه آبادی سیاهه ... چهل روزه واسه عرب ننگه مهمونش و تحویل بده ... چهل روزه خون داره خونم و میخوره ... چهل روزه دارم فریاد میزنم اما کسی صدام و نمی شنوه ... چهل روزه که بغضم و به خاطر یوماش و سلیمه تو گلو خفه کردم ... خودم و با پول گول میزنم ... چهل روزه به اعتقاداتم شک کردم ... چهل روزه منکر شیخا شدم ... خودم و گم و گور میکنم ... چهل روزه حقیقت رفتنش و میدونم و دم نمی زنم ... چهل روزه که نمی خوام باور کنم فیصلم رفته ... چهل روزه منو سلیمه و یوماش زدیم به کوه ... چهل روزه آبادی رو بوی تعفن جسد فیصل برداشته ...
سلیمه: میگم: آقا حالا که فیصل نیست بریم نذر کنیم؟ ... نگاهش و چنون سنگین کوبید تو سرم که به لکنت افتادم. دست پاچه گفتم: به سید عباس قسم واسه بچه نیست ... خودش اومد بخوابم ... سید عباس و میگم ... همه خوزستان بهش اعتقاد دارن ... حتما حکمتی بوده که اومده به خوابم ... سیدعباس گفت: بزرگ ... بزرگا چارهای دردند ... آقا گفت: پول، پول چارهای درده، پولش و می دم ... گفتم: تو خواب دیدم ... سید عباس گفت: با بزرگا حرف بزنید اونا چاره سازند ... خودم دیدم ... به سید عباس قسم ... آقا گفت: خواب زن چپه ...