Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

وَئاد photo
رایگان

وَئاد

(0 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture سپیده چقماقی یزدی

خلاصه داستان:

چهار دانشجوی دانشگاه هنر برای انجام یک پروژه فارغ التحصیلی در رقابت دانشجویی شروع به تمرین نمایش میکنند که متن را یکی از همین دانشجویان نوشته که قبیله بنی تمیم از قبایل ثروتمند عرب در زمان پیش از اسلام زیر بار دادن مالیات به ایران نمی شود. جنگی در گرفته و دختران قبیله به اسارت می روند. در زمان صلح وقتی سران قبیله برای باز پس گیری غنایمشان می روندکسری ایران دختران به اختیار خود آزاد گذاشته که اگر می خواهند بروند و اگر نه با قبیله همراه شوند اما دختر مردی به نام قیس و چند تن دیگر بر نمیگردند و از آن زمان قیس قسم می خورد که دخترانش را زنده به گور کند و تعدادی قبیله نیز از این رسم پیروی می کنند. طی سالیان عمرش قیس 16 دخترش را میکشد اما همسرش آسیه نوزاد دختر آخرش را توسط فردی به نام فرزدق فراری میدهد و می گوید نوزاد مرده به دنیا آمده. سال ها میگذرد. آسیه خودکشی میکند و خود را زنده به گور میکند. قیس اسلام می آورد و توبه میکند . سپس از کنیز خانه متوجه می شود که دختری به نام ساریه دارد که خالی در کنار لبش است و نزد قبایل مدینه فرستاده شده .با یاران پیامبر به آن سمت می رود و خانه به خانه در جستجوی دخترش می رود. سپس وارد خانه ساریه شده و ساریه به گمانی که دزد است او را میگیرد اما به مرور متوجه می شود او همان پدری ست که سال هاست آرزوی مرگش را دارد. زمانی که تصمیم به کشتن او ناغافلانه دارد پشیمان میشود و روبند خود را برداشته و خود را به پدر معرفی میکند.قیس همان جا سکته میکند. در خلال نمایش به جاهلیت مدرن و مشکلات شخصیت های دانشجو در دنیای امروز نیز پرداخته می شود. و پیرنگ کلاسیک و مدرن در دل هم پیش می رود.

ملاحظات: اجرا شده در اولین جشنواره تیاتر استای اردکان یزد رتبه سوم نویسندگی

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 60 دقیقه

ژانر: تراژدی

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 3 مرد - 4 زن)

نوع اجرا: 6 پرده

مضمون اثر: زن, دخترکشی, جهل

Famoun tik icon متن اجرا شده
Famoun tik icon متن برنده جایزه
امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

صحنه اول
ساریه در زیر پارچه ای سفید در انتهای صحنه خوابیده است، ناگهان با فریادی از خواب میپرد، چهار دست و پا خود را به هوای تازه می‌رساند، به سمت آتش در جلو و گوشه سمت راست صحنه می آید. کمی هیزم در آتش انداخته و خنجرش را تیز میکند ، سپس در قسمت براق خنجر خیره می شود ، کم کم خنجر بالا آورده و با فریادی آن را در دل زمین فرو میکند.شروع به گریه کرده و پشت به صحنه و تماشاچیان شده،پارچه را روی سر خود کشیده و گریه میکند.
صدا: ساریه ، ساریه
ساریه هراسان به اطراف نگاه کرده و با احتیاط بلند میشود و سپس با نفس عمیقی خنجر را غلاف میکند و به آتش نزدیک می شود.
ساریه: از کودکی چشم‌به‌راه معجزه‌ای بودم، از دایه‌ام فهمیدم که نفس‌کشیدنم یک معجزه است، چرا که از خواهرانم دریغ شد. مادرم چه کسی بود، نمی‌دانم؟ اما خوب میدانم مرا بسیار دوست می‌داشته. گاهی میان رؤیاهایم چهره‌ای محو از او می‌بینم که بی‌قرار است و دائماً نام مرا به زبان می‌آورد.
صدا: ساریه ، ساریه
ساریه: هر چه به او نزدیک‌تر می‌شوم او دورتر می‌شود، ضجه می‌زند و نمی‌توانم پیدایش کنم (سکوت). اما پدرم (مکث) قطعاً چهره‌ای کریه و زشت دارد، ننگ نام پدری بر او و لعنت خدا و پیامبر نثار او و اگر مرده است نثار روح پلیدش. قسم یاد می‌کنم اگر روزی او را بیابم انتقام خون عزیزانم را با همین خنجر از او خواهم گرفت.
ساریه شروع به پوشیدن البسه رزم میکند.
ساریه: اکنون ،من ،ساریه ، به جنگ میپیوندم . شانه‌به‌شانه‌ ی مردان قبیله ام می‌جنگم و خنجرم را دل دشمن فرو می‌کنم. امروز برای اولین‌بار زنان در جنگ مردان را همراهی می‌کنند اما نه برای لهوولعب، بلکه برای یاری و دردمندی، دیگر شاعران تنها قافیه‌شان را برای اندام و پستان‌هایمان خرج نخواهند کرد و میخانه ها ما را بازیچة مستی‌شان قرار نمی‌دهند.
بهرام وارد می‌شود.
بهرام: (آرام ) دفعه بعد بیشتر به تماشاچی رخ بده.
سارا: باشه
بهرام به ساعتش نگاه میکند.
بهرام: اینا چرا دیر کردن؟
منشی صحنه: الاناست که دیگه پیداشون بشه.
مهتاب وارد می‌شود.
مهتاب : سلام سلام
سارا: سلام
بهرام : سلام! کجایی مهتاب جان؟دیر شد!
مهتاب: ببخشید به خدا، کتابخونه بودم .
سارا: نویسنده ما هم که همش تو کاره تحقیقه!
مهتاب: برای بالاتر از حد معمول بودن ، همیشه باید مطالعه کنی. راستی بچه ها ، دیشب که دنبال یه سری مطلب جدید در مورد وَئاد بودم چندتا خبر به چشمم خورد. آذر ۹۸ خبرگزاری ایسنا بر اساس یه تحقیق دانشگاهی گزارش داده که سالانه ۳۷۵ تا ۴۵۰ تا قتل ناموسی تو ایران اتفاق می‌افته، تازه بیست درصد از قتل‌های ناموسی جهان هم تو هند و پاکستان انجام میشه. حالا بگید بیشترشون برای چی بوده؟ (مکث)ازدواج بدون اجازه پدر و مادر.
سارا به فکر فرو می رود.
بهرام: مهتاب جان چرا راه دور میری؟!همین چند وقت پیش بود مردک روانی سر زنش رو دست گرفته بود اومده بود تو خیابون یا اون دختر افغانه که به جرم اینکه با یه نفر دوست بوده باباش اینقدر زدتش که مرده بعدشم تو مصاحبه میگفت فقط می خواستم فلجش کنم.
مهتاب: تازه فکر نکنید ترکیه و هلند و اروپا هم مستثنان! دقیقاً یه جاهلیت مدرن تو ابعاد جهانی داریم.
بهرام: خدا باعث و بانیاش رو لعنت کنه که معلوم نیست با چه خزعبلاتی ذهن اینا رو شستشو دادن.
مهتاب: دیگه ها خیالم راحت شد که ارزشش رو داشته رو این موضوع کار کنیم.
مهتاب با چشم به سارا اشاره میکند.
مهتاب: تو نظرت چیه سارا؟ (سکوت) سارا !
سارا: ها!
منشی صحنه: کجایی تو؟!
سارا: همین جا
بهرام: برای همین چشات به زمین خشک شده بود؟
سارا: نه ، چیز خاصی نبود.
بهرام: انشاله ... مهتاب جان بریم صحنه ی دو؟
مهتاب: آره ، بریم.
بیتا بیشتر موهایش را روی صورتش ریخته به نوعی که سمت راست صورتش پوشیده است وارد میشود.
بیتا: سلام
همه: سلام
بهرام: چه عجب، بیتا خانم. خوبه میخواستیم جنرال بریم. انگار نه انگار چند روز بیشتر به جشنواره مونده.
بیتا: ببخشید
بهرام: حالا ندیمه آسیه چرا اینقدر فشنه؟درسته دوران جاهلیته ولی خب مجوز دانشگاه هم میخوایم.
نگاهی بین سارا و بیتا برقرار میشود.
سارا: بیتا چیزی شده؟
سارا به سمت بیتا رفته و موهایش را کنار می‌زند . زیر چشم بیتا آثاری از کبودی دیده می شود.
مهتاب: تصادف کردی؟
بیتا با سر علامت منفی نشان می دهد.
بهرام: خب پس چرا–
بیتا گریه میکند و سارا و مهتاب او را در آغوش میگیرند.
مهتاب: عزیزم
بهرام: خدا امروز رو ختم بخیر کنه.
سارا: اگه حالت خوب نیست نمیخواد امروز تمرین کنی،ها؟
بهرام: راست میگه بیتا خانم، شما برو خونه.
بیتا: کدوم خونه‌؟
بهرام: خونه خودتون!... خونه ما ... شما -
مهتاب: بهرام! الان وقته این شوخیاست؟!
بهرام: بابا من میخواستم از این حال و هوا درش بیارم.اصلاً دیگه هیچی نمیگم.
بهرام دست به دهان میگذارد.
بهرام: آ... آ
مهتاب: بیتا جان، بگو چی شده، شاید تونستیم یه کاری کردیم.
بیتا: از دست هیچکس کاری بر نمیاد.
مهتاب: عجبا !
سارا: من فکر میکنم به خاطره داداششه.(به بیتا) درسته؟
بیتا با سر تأیید میکند.
مهتاب: داداشش؟!
بهرام: امیر،امیر،اون غلط کرده دست رو زن بلند میکنه ! مگه شهر هرته!
بیتا: بعد دانشگاه با بچه ها داشتیم تو کافه قهوه می‌خوردیم که یهو سر رسید و اونجا رو گذاشت رو سرش ، چند تا بچه های کلاس اومدن جلوش رو بگیرن که با هم دست به یقه شدن و ... دست بزنش به بابام رفته. از وقتی هم که مامان بابامون از هم جدا شدن بدتر هم شده.
بهرام: آخه سر هیچ و پوچ ، این چه کاری بوده کرده ؟ اینجوری نمیشه، من و امیر باید یه گفتمان درست حسابی داشته باشیم.
مهتاب به بهرام نگاه می‌کند.
بهرام: البته مسالمت آمیز! ما آدما یاد نگرفتیم حرف بزنیم. حرف زدن خیلی بحران‌ها را حل میکنه. حالا هم نگران نباش من باهاش صحبت میکنم. شماها هم بلند شید برید سر تمرین دیگه.
مهتاب: نگران نباش . حل میشه انشاله
بیتا: نوبت منه؟!
بهرام: یه صحنه دیگه مونده .
مهتاب: مطمئنی اوکی‌ای ؟
بیتا: آره،صحنه تنها جاییه که آروم میشم ، تو این مکعب سیاه گرمای نور پرژکتور که رو پوستم میخوره احساس میکنم تو یه دنیای دیگه ام.
مهتاب: هر طور راحتی عزیزم.
بهرام: پس بریم!
صحنه دوم
آسیه در حال تکان دادن گهواره‌ای فرضی است و شش عروسک پارچه‌ای در اطرافش دایره وار چیده شده است.
آسیه: (لالایی) حصیر گرم گهواره ،به نرمی در برت داره،چشای خسته از خوابت ،چو عکس ماه تو آبه، لالایی کودک خوبم، برایت قصه میگویم، لالایی قصه دریاست که رویش قایقی پیداست، هلالی شکله و سیمین ،میره بالا میاد پایین ، ته قایق پر از نوره ،یه اقیانوس ته توره. دخترانم، یکی پس از دیگری رفتند. برای کدامشان مویه سر دهم و بر گور کدامشان خاک ‌بر سر بریزم. یک چشمم اشک و یک چشمم خونست، سال‌هاست خواب به دیدگانم تنها کابوسیست سیاه و شوم. هُرم نفس‌های کودکانه‌شان را حس می‌کنم. (سکوت) باد، تنها باد بوی بدن آنها را برایم می‌آورد.
چشمش به عروسک سیاه رنگی می‌افتد.
آسیه: جان مادر، گریه نکن، ببین من اینجام. تنهایت نمی‌گذارم (سکوت) اسمش اِسرا بود. تنها شش سال داشت . موهایش بلند و سیاه، مثل شب‌های پرستاره. نیمه‌های شب بیدار شدم، نبود، او را خواب‌آلود از آغوش من جدا کرده بود. به دنبالش رفتم، باد مرا به آنجا برد ، زمین را کندم کندم کندم تا به دستان کوچکش رسیدم (مکث) طفلکم از تاریکی می‌ترسید (سکوت) جنازه یکی در آب‌های نیل بود و یکی در صحرا ،وا مصیبتا !
آسیه شروع به جمع کردن عروسک های روی زمین میکند.
آسیه: کاش من جای تک‌تکشان مرده بودم که با رفتن هرکدام من نیز بارها مردم. (سکوت) هفتمین پسرش که به دنیا آمد هیفایم را قربانی کرد.
آسیه یک به یک عروسک ها را روی زمین میگذارد.
آسیه: اَنیس، باقیه ، باهره و آصفه؛ اِسرا (مکث) هیفا، هیفا، هیفا.(نعره کنان) لعن و نفرین خدایان بر تو باد قیس بن عاصم، بوی تعفن می‌دهی، چشمانت گدازه‌های آتش و قلبت از سنگ است، اجنه و شیاطین روح تو را تسخیر کرده و بر تو غالب گشته‌اند.
آسیه خنجری را برمی‌دارد.
آسیه: کاش توان این را داشتم که نیمه‌شب بر بالینت بیایم و با همین خنجر راه نفس را بر تو ببندم ، تویی که راه نفس بر طفلان معصومم بستی. مرگ برای تو کم است، باید تکه تکه اعضای بدنت را جدا کنند. باد، باد باید روزی صدای نعره تو را برای دخترکانم ببرد ، شرم بر تو باد!
بهرام: بریم صحنه بعد .
تعویض صحنه انجام میشود.





صحنه سوم
صدای گریه نوزاد تازه‌متولدشده‌ای به گوش می‌رسد. آسیه با نوزادی در آغوش وارد میشود. پس از گذشت اندک زمانی بشری وارد میشود.
بشری: تعجیل کنید، نزدیک است که برسند.
آسیه: (هراسان) چگونه از پاره تنم جدا شوم بشری، تو بگو.
بشری: شما که نمی‌خواهید او نیز به سرنوشت دختران قبلیتان دچار شود! می‌خواهید؟
آسیه محکم تر کودک را در آغوش میگیرد و کمی از بشری روی بر می‌گرداند.
بشری: نگران نباشید میگویند از نوادگان فَرَزدَقِ شاعر است، او و خاندانش به نیک سیرتی شهره خاص و عامند. گویا کودکان و نوزادان بسیاری را نجات داده.
آسیه: آخر چه طور؟
بشری: در ازای دادن سکه یا شتر. بسیارند کسانی که به این بها دخترانشان را میفروشند.آنها به این فکر میکنند که با کشتنشان چیزی نصیبشان نخواهد شد ، پس چه بهتر که او را به کالا و زری معاوضه کنند.
آسیه: من هیچ نمیخواهم ، تنها دخترم زنده بماند.
بشری: نهراسید ، زنده میماند ، شنیده‌ام او را به قبیله‌ای امن در اطراف مدینه می‌سپارد.
بشری به آسمان نگاه میکند.
بشری: بنگرید! امشب باد ابرها را به‌سوی ماه فرستاده و روشنایی کمتری داریم. (با خوشحالی) این نوزاد شگون دارد، گویا کائنات نیز بر زنده ماندن این طفل معصوم مصرند. من عاقبت این کودک را خیر می بینم.
آسیه: به یمن امشب او را ساریه می‌نامم .
آسیه کودک را بوسیده و در آغوش بشری می‌گذارد، بشری به‌صورت نوزاد نگاهی می‌اندازد.
بشری: ساریه ، ابری که به شب ‌آید، چه زیباست، رد بوسه‌ی خدایان را دارد ، به خال کنار لبش نگاه کنید،(شعف زده) دارد میخندد.
بشری زیر لب لالایی زمزمه میکند.
آسیه: به منات می‌سپارمش. خودش یار و نگهدار دخترم باشد. (سکوت) کاش توان این را داشتم ‌و مابقی را نیز نجات داده بودم. بشری ، برای هیچ‌کدامشان مادری نکرده‌ام ،وای بر من!
بشری: بی‌تابی نکنید! اکنون وقت اشک و ماتم نیست، هوشیار باشید، مبادا بفهمد که زیر سنگ هم شده این طفل را پیدا کرده و زبانم لال -(مکث) وقت تنگ است و راه صعب العبور و طولانی، باید تعجیل کرد.
آسیه: برو ،خدایان پشت و پناهت.
بشری باعجله به همراه نوزاد از صحنه خارج می‌شود. آسیه چند قدمی به دنبالش میرود و برگشته و چمباتمه میزند.
بهرام: خسته نباشید. بچه ها کمک کنید صحنه رو بچینیم.
پدر سارا از در پلاتو وارد میشود.
پدر سارا: (به سارا) ای دختره‌ی چشم دریده؟
مهتاب: بهرام!
بهرام: آقا ، آقا ناسلامتی اینجا تمرینه بنده هم بهرام جاویدم ،کارگردان کار.
پدر سارا: هر خری میخوای باش.
بهرام: ببخشید ، فکرکنم یخورده ادبیاتتون -
پدر سارا: تو، تو یه الف بچه میخوای به من ادب یاد بدی؟ تو اگه کارت درست بود وقتی خونواده ی یکی ناراضین ازش استفاده نمیکردی؟
سارا: بابا اونا در جریان نبودن
پدر سارا: تو یکی حرف نزن، وقتی دیگه نذاشتم بیای تو این دانشگاه خراب شده حساب کار دستت میاد.
مهتاب: به خدا آقای هاشمی این راهش نیست ، دارید زیادی تند میرید
منشی صحنه: سارا تو بازیگری خیلی مستعده .
بیتا: ضمن این که این رشته رو دوست داره
پدر سارا: یادم نمیاد از شما نظر پرسیده باشم.
بهرام : آقا شما هر چی خواستی گفتی حالا دو دقیقه هم به حرف ما گوش بدید.
پدر سارا: من هیچ حرفی با شما ها ندارم
بهرام : برو بابا
پدر سارا: بله!
استاد وارد میشود.
استاد: سلام
بیتا : اِ سلام استاد
مهتاب : سلام استاد
بهرام : سلام
استاد : بهرام جان چه خبره ، صداتون تا بیرون داره میاد.
پدر سارا: پس رئیسشون شمایید؟
استاد : ببخشید ؟ بچه ها ایشون با شمان؟
بیتا : استاد ، پدر سارا هستن!
پدر سارا: خودم زبون دارم ، نیازی نیست جام حرف بزنید.
بهرام با ایما و اشاره به استاد می فهماند.
استاد : به به! خوشوقتم. ماشاله دختر هنرمندی دارید مخصوصا تو این کار با کارگردانی بهرام جان که از دانشجوهای نمونه دانشگاهه. الان مشکل چیه؟
پدر سارا: بچه ها این روزا مثل ما نیستن. قدیما ما جرأت نمیکردیم رو حرف پدر و مادرمون حرف بزنیم. چه برسه که دیگه بخوایم دروغ هم بگیم.
استاد: دروغ!
پدر سارا: بله ، اوشون با مادرشون دست به یکی کردن گفتن دارن معماری می خونن.
استاد: درسته سارا جان ؟
سارا: استاد ، به خدا من نمیخواستم اینجوری بشه. بابا ، چقدر گفتم من مهندسی دوست ندارم. اصلاً به حرف هام گوش دادید؟
پدر سارا: دنیا وارونه شده ؟ عوض اینکه بچه به حرف پدر و مادرش گوش بده ما باید گوش کنیم. میبینید ! این نتیجه آموزشهای شماست. مدرسه های قدیم خوب بود، ترکه و والسلام.
استاد: آقای هاشمی ، جسارت نشه ولی دوره زمونه عوض شده. منم تو نسل همین بچه هام.قدیمیا اون طوری بوده بله، ولی حالا سیستم آموزشی فرق کرده. دیگه گذشت اون دوره ای که باید بچه ها یا مهندس میشدن یا دکتر. خدا میدونه چقدر استعدادها کشف نشده موندن اون هم برای اینکه والدین نخواستن به علایق و استعداد بچه هاشون بها بدن.
پدر سارا: به پیر به پیغمبر منم چیزی براشون کم نذاشتم
استاد: این که صد البته ،بر منکرش لعنت. همه ی پدر و مادرها صلاح بچشون رو میخوان ولی به نظرم از یه جایی به بعد بهتره بسپریم به مشاوره ها. بالاخره اونا حرفه شون اینه که استعدادیابی کنن (مکث) فکر کنم بقیه حرف ها رو بزاریم برای بعد بهتر باشه. از قضا میخواستم بیام سر تمرینشون ببینم کار تا کجا پیشرفته ، چه بهتر با هم کار رو ببینیم.ها ؟ ها بهرام جان؟
بهرام: ما که از خدامونه.
پدر سارا: ولی من کار دارم ، (به سارا)جمع کن بهت گفتم.
استاد: خواهش میکنم
پدر سارا: میگم کار دارم
استاد: منم ازتون خواهش کردم... خواهشم میکنم .
پدر سارا: استعغفراله!
سارا: بابا
استاد: بفرمایید، تا اینجا اومدید کارشون رو ببینید.
پدر سارا: آخه!
استاد: بفرمایید ، بچه ها بجنبید.
استاد و پدر سارا روی صندلی می نشینند.
بهرام : ممنون استاد... بچه ها زود باشید !
تعویض صحنه انجام میشود.