وکیوم
مهدی همتی
خلاصه داستان:
آشوب قتلهای زنجیرهای کشور را به سخره گرفته است. هر روز در گوشهای از ایران مردی دستگیر شده و اعترافاتش ترس عظیمی را بر پیکره اجتماع وارد میکند اما اینبار خبری متفاوت از شهر قزوین منتشر میشود. مهین قدیری, اولین زن قاتل سریالی دستگیر و به کشتن چند زن مسن اعتراف کرده است.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 50 دقیقه
ژانر: جنایی/وحشت
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (2 کودک - 10 مرد - 12 زن)
نوع اجرا: 9 پرده
مضمون اثر: #پرونده_جنایی, #قتل_سریالی, #مهین_قدیری
مهین آرام و پیروز از جایش بلند شده اطراف را نگاه میکند و در نهایت جنازه زن را کشان کشان از صحنه
خارج می کند. وقتی بر میگردد بازپرس و دادستان روبرویش هستند.)
- افسر دو: این مقنعه همین خانم بود درسته؟
- مهین: به خدا یادم نیست حاج آقا
- بازپرس: همینه, چون جای کفشت روش هست
- دادستان: مگه نگفتی تو ماشین کشتیش؟
- مهین: بله حاج آقا, تو ماشین خفه اش کردم
- دادستان: پس چرا جای پات روی مقنعه اشه؟
- مهین: آخه از روش رد شدم
- بازپرس: چرا؟
- مهین: هل کرده بودم, وقتی اومدم برم از اونطرف یه صدایی شنیدم ,تسمه ماشینم هم بریده بود, گفتم
خدای نکرده یه وقت گیر میکنم, واسه همین سریع اومدم برم که پام رفت روش
- افسر سه: طلاهای این رو هم بردی همونجای قبلی
- مهین: میخواستم برم ولی...
- افسر دو: مال خر پیدا کردی؟
- مهین: مال خر نبود, رفتم تهران پیش همونایی که ازشون دارو بیهوشی میخریدم اونا بهم فاکتور و مهر
طلافروشی دادن
- دادستان: از این آقایون ناصرخسرویی دیگه چی خریدی؟
- مهین: از اونا کلا دارو گرفتم و فاکتور و تفنگ
- با هم: تفنگ؟
- مهین: بله, یه کلت کوچیک بود که اصلا کار نمی کرد
- بازپرس: مگه تو کار کردن با کلت رو بلدی؟
- مهین: خودشون یادم دادن
- افسر یک: ناصرخسروئی ها؟
- مهین: بله
- افسر دو: با یه کلت دیگه بهت آموزش دادن ولی اینو بهت انداختن
- مهین: نه, با همین بود, تو کوچه فرعی های همونجا
- افسر سه: اونجا کار کرد؟
- مهین: تو کوچه شلیک که نمیشد کرد, فقط یادم دادن گوله بذارم و ضامن بچرخونم و ماشه بکشم
- بازپرس: همین؟
- مهین: گفتن از فاصله کم بزن که نشونه گیری نخواد
- بازپرس: بهشون گفتی اسلحه رو برای چی میخوای؟
- مهین: یه دروغی گفتم
- دادستان: چی گفتی؟
- مهین: گفتم دارن تهدیدم میکنن, شوهرم هم زورش نمیرسه, با کارد و چاقو هم که حریفشون نیستیم
- افسر یک: به همین راحتی؟
- مهین: اینارم نگفته بودن بهم میدادن, اونا ترسشون فقط از این بود که من مامور نباشم
- افسر دو: چطوری فهمیدی اسلحه کار نمیکنه؟
- مهین: خب نفر بعدیم رو میخواستم با گوله بکشم باید یه تمرینی میکردم
- افسر سه: کجا تمرین کردی؟
- مهین: رفتم سمت کانال آب, از دار و درختاش که رد بشی دیگه آدم نمیبینی مگر اینکه کشاورزی
باغداری باشن, جاده اش هم انقدر تختِ که یک کیلومتر از چپ و راست دید داره
- افسر یک: پس چرا بقیه جنازه هات رو نبردی اونجا
- مهین: میخواستم شماها فکر کنید هر قتل کار یک نفر بوده
- بازپرس: میدونی کجا گاف دادی؟
- مهین: گاف ندادم, اون برگ جریمه جلوی مسجد کارم رو خراب کرد
- بازپرس: بعد از کشتن این حاج خانوم چه کردی؟
- مهین: هیچی, رفتم خونه داداش اینا بچه هام رو برداشتم و رفتم خونه
- افسر یک: نترسیدی داداشت بفهمه؟
- مهین: از کجا بفهمه؟
- افسر دو: از سر و وضعت, از ماشینت
- مهین: نه, اتفاقا خیلی هم دلشون برام سوخت, نکه تسمه بریده بود وسط راه مجبور شدم وایسم و
درستش کنم, تمام دست و صورتم سیاه شده بود, البته دروغ نگم ترس صدایی که از اینجا شنیدم و
اینکه وسط راه نمونم و کسی ببینتم باعث شد ده روز کار رو تعطیل کنم
- دادستان: یعنی قصد داشتی تو اون ده روز هم قتل انجام بدی؟22
- مهین: راستش برنامه ام دو روز یکی بود, اینطوری زودتر هم از شر طلبکارها راحت میشدم هم میتونستم
خونه زندگیم رو جمع کنم برم تهران