وقتی تو بودی برف می آمد
خلاصه داستان:
وقتی تو بودی برف می آمد، داستان زندگی آصف است. مردی که اکنون دارد قصه ی زندگیش را از روزگاری که کنار پل سی و سه چشمه ( یا سی و سه پل ) عکاسی می کرده، برای خواهرزاده اش روایت می کند. او در روایتش از زنی می گوید که آن زمان هراز وندگاهی می آمده کنار پل می ایستاده یا دور میدان بی مجسمه راه می رفته و از رهگذران راه شیراز را می پرسیده و بعد می رفته تا روزی دیگر بیاید و شاید هم نیاید. آصف در این رفت و آمدها شیفته و عاشق آن زن می شود. اما هرگز به او نمی گوید. شاید نمی توانسته بگوید. چون آن زن انگار هیچکس را نمی دیده. تا روزی که...
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: مونولوگ
زمان: 30 دقیقه
ژانر: تجربی
مخاطب: دانشجو
تعداد پرسوناژ: (ندارد کودک - 1 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: نامشخص
مضمون اثر: برف, آصفه, آصف, عکس
اصف می خواست بره شیراز. همیشه می خواست بره و
هیچوقتم نمی رفت. نوشتی برات بنویسم و از اون
بگم. گفتنو می تونم اما نوشتنو ازم نخواه که نه
می تونم و نه حوصله شو دارم.
اصلن بگو ببینم گفتن یا نوشتنم ارزشی داره یا گذران
عمره؟ به کار کسی هم می خوره این حرفا و روزگار
ما؟ نه، جدی می گم. به کار کی می آد این حرفا.
حرفایی که حرف نیست. غره. چرت و پرته. چسناله
س بیشتر. باور کن. شوخی نمی کنم.