Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه
خانه نمایشنامه تالیفی می‌روم در بیمارستان پارس بمیرم

می‌روم در بیمارستان پارس بمیرم photo

می‌روم در بیمارستان پارس بمیرم

(1 رای ثبت شده)
Sample Profile Picture علی شمس

خلاصه داستان:

نمایشنامه داستان چهار رزمنده‌ را دنبال می‌کند که هر کدام به طریقی در جنگ آسیب روانی و جسمی دیده‌اند و حالا در بیمارستان روانی بستری‌اند. داود به یک عراقی شلیک کرده و او را کشته و حالا هر جا که می‌رود او را به دنبالش می‌بیند. خیری یک سال در انفرادی عراقی‌ها زندانی بوده و آنجا طی شکنجه‌های فراوان زبانش را از دست داده. شهرام نوازنده‌ی ارکستر نظامی بوده و حالا دائم فکر می‌کند قرار است کنسرت برگزار کند. علی پناه پنج روز روی مین گیر افتاده بود تا اینکه یک تانک عراقی به او نزدیک می‌شود و علی تصمیم می‌گیرد با فدا کردن خودش تانک را هم نابود کند اما معلوم می‌شود چیزی که روی آن ایستاده بود اصلا مین نبود! علی پناه حالا هر روز توهم می‌زند که روی مین پا گذاشته.

ملاحظات: نامشخص

نوع اثر: نمایشنامه تالیفی

زمان: 80 دقیقه

ژانر: جنگ

مخاطب: بزرگسال

تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 13 مرد - 1 زن)

نوع اجرا: 9 پرده

مضمون اثر: جنگ, بیمارروانی, بیمارستان

امتیازدهی:
Sample Profile Picture
...

پناه: چکار کنم؟
درمانگر : تو به هر حال شهید میشی. صبر کن تا تانک بهت نزدیک بشه. وقتی نزدیک شد. پاتو بکوب روی مین و تمام. بذار تانک بترکه.
ارتشی : آقا چی داری میگی شما. جناب سرهنگ این لوح...
پناه : از جسد منم نمیتونن رد شن.
داود : تانک داره نزدیک میشه.
درمانگر : درست پشتته . آقای سرشیفت! شفیعی! تانک درست پشت شه.
سر شیفت آرام وارد می شود و در دستش لوله بخاری است که آن را مثل آرپیچی گرفته. از پشت به پناه نزدیک می‌شود. لوله را از روی شانه‌های او عبور می‌دهد.
پناه : دارم لوله‌ی تانک رو میبینم. بیا نزدیک تر! بیا. از روم رد شو. من طعمه‌ی خوبی‌ام.
پرستار لوله را بیشتر از شانه‌های پناه عبور میدهد.
درمانگر : تانک به قدر کفایت بهت نزدیکه. تا سه بشمار و پاتو بکوب روی مین.
پناه : اشهد ان لااله الا الله. اشهد ان محمد رسول الله. اشهد ان علی ولی الله. جاوید ایران.
ناگهان پایش را بلند می‌کند و روی زمین میکوبد. از نترکیدن مین تعجب می‌کند. چرا نترکید؟
درمانگر : پاتو اشتباهی گذاشتی رو ی یه پیت نفت که تو خاک چال شده. هیچی نبوده جز یه پیت نفت پُر که دهاتی‌ها قبل از فرار زیر خاک چال کردن. فکر کردی
که مینه.
پناه : حالا چکار کنم؟
درمانگر : هیچی! راننده‌ی تانک دستتو خونده. تو ماتت برده از نترکیدن مین. تا به خودت بیای توپچی، قطار خمپاره رو لود میکنه توی توپ و بیخ گوشات
شلیک میکنه. بنگ. بلندترین صدایی که در همه‌ی زندگی‌ات شنیدی.
پرستار انگار شلیک کرده باشد با لوله‌ی بخاری، آن را روی شانه‌ی علی پناه به عقب و جلو می‌برد. علی پناه دست روی گوش‌هایش می‌گذارد و خم میشود .
درمانگر : پاهات خشک شده. نمیتونی راه بری و گوشات پر از صدای انفجاره. تانک دوباره شلیک می کنه. بنگ شش بار بیخ گوشت شلیک می‌کنن تا تو از
حال میری.
داود : تانک ولی داره نزدیک میشه.
علی پناه از درد به خود میپیچد و فریاد میزند.
درمانگر : ولی یه خبر خوب. عملیات با موفقیت همراه بوده و گروهان شما هیچ کشته‌ای نداده. افراد اینجا هستن تا ادای احترام کن. همگی با هم نثار جان فشانی و
رهبری دقیق عملیات، سلام.
ارتشی‌ها هاج و واج و همه با هم رو به علی پناه سلام نظامی می‌کنند.
درمانگر : این لوح هم از نخست وزیری از طرف شخص جناب مهندس میر حس...
ارتشی ارتشی دست و پا گم کرده: آقا این مربوط به شهرداری خوزستانه. نخست وزیری چی چیه..
درمانگر اشاره میکند که به بازی او تن بدهند.
درمانگر : اصلن بالاتر. از طرف حجت الاسلام رفسنجانی فرماندهی جنگ خدمت شما تقدیم می‌گردد. اشاره به ارتشی که لوح را تحویل بدهد.
ارتشی می‌رود سلام نظامی می‌دهد و لوح و تابلو قاب شده را به علی پناه پیشکش می‌کند. علی پناه هم پا می‌کوبد و رد سلام میکند. شهرام هم شعری ملی میهنی از آن
هایی که سالار عقیلی یک دوجین‌اش را خوانده، می‌خواند. ارتشی‌ها حیران سلام نظامی خود را نگه داشته‌اند. علی پناه آزاد باش می‌دهد.
پناه : به آقای هاشمی سلام برسونید و بگید ارتش همیشه همراه ملته. ممنون آقایون مرخصید.