Famoun Logo
سلام، لطفا وارد شوید
ثبت نمایشنامه

متن های جذاب

فیلتر ها
حذف فیلتر ها

دقیقه
دقیقه

پرده
پرده

محدوده قیمت
تومان
تومان
فیلتر ها
حذف فیلتر ها

دقیقه
دقیقه

پرده
پرده

محدوده قیمت
تومان
تومان
اگر متن مورد نظر خود را نیافتید، اینجا کلیک کنید.
نا مشخص
دامون داداشی

۶۰ دقیقه

«روایت دیگری» نمایشی درباره‌ی عشق است؛ اما نه عشقی که الزاماً به دیگری میل دارد، بلکه عشقی که برای اثبات وجود خود به یک «شاهد» نیازمند است. راوی، مردی که خود را صاحب و ناظر داستان می‌داند، در اتاقی ساده با دختری روبه‌رو می‌شود که شاید یک شخصیت باشد، شاید خاطره‌ای از گذشته و شاید تصویری که ذهن او برای فرار از تنهایی ساخته است. راوی می‌داند که دختر درون نمایشنامه‌ی او گرفتار شده، اما به‌تدریج مرز میان کسی که داستان را روایت می‌کند و کسی که در داستان زندگی می‌کند از بین می‌رود. دختر نیز حاضر نیست صرفاً همان چیزی باشد که برایش نوشته شده است؛ او از نقش خود آگاه می‌شود و راوی را با حقیقتی مواجه می‌کند که نمی‌خواهد بپذیرد: شاید او عاشق دختر نیست، بلکه به حضور او برای اثبات زنده بودن خودش احتیاج دارد. با پیش رفتن نمایش، نویسنده نیز وارد جهان شخصیت‌ها می‌شود و کنترل خود را بر روایت از دست می‌دهد. شخصیت‌هایی شکل می‌گیرند که درباره‌ی نقش، سرنوشت و معنای وجودشان پرسش می‌کنند. راوی و مرد، دو سوی متضاد یک ذهن، میان منطق و احساس گرفتار می‌شوند؛ یکی می‌خواهد عشق را تحلیل و کنترل کند و دیگری می‌خواهد آن را زندگی کند، حتی اگر به فروپاشی منجر شود. در ادامه، زن و دختر در فضایی که مرز میان گذشته، خاطره و اکنون در آن مشخص نیست، با یکدیگر مواجه می‌شوند. جعبه‌ای موسیقی که در طول نمایش همچون نشانه‌ای از یک خاطره‌ی مشترک بازمی‌گردد، تبدیل به پلی میان روایت‌های مختلف می‌شود؛ روایاتی که مدام یکدیگر را تکرار، نقض و بازنویسی می‌کنند. «روایت دیگری» در نهایت بیش از آنکه درباره‌ی رفتن یا ماندن یک انسان باشد، درباره‌ی نیاز انسان به دیده‌شدن است؛ درباره‌ی اینکه آیا چیزی که هیچ‌کس شاهدش نبوده، واقعاً اتفاق افتاده است؟ آیا عشق بدون دیگری هنوز عشق است، یا صرفاً روایتی است که برای فرار از تنهایی ساخته‌ایم؟ نمایش با شکستن مداوم مرز میان نویسنده، شخصیت و تماشاگر، مخاطب را نیز وارد این پرسش می‌کند: اگر هیچ‌کس ما را نبیند، چه چیزی از «ما» باقی می‌ماند؟

تعداد پرسوناژ: ۳ مرد - ۲ زن - ۰ کودک

نا مشخص
دامون داداشی

88 دقیقه

«هشتاد و هشت» نمایشنامه‌ای فلسفی و ابزورد است که با بازخوانی آزاد اسطورهٔ سیزیف، انسان را در مواجهه با تکرار، رنج، وسوسه و مسئلهٔ انتخاب قرار می‌دهد. سیزیف، محکوم به بالا بردن سنگی عظیم از شیبی بی‌پایان، هر بار در آغاز مسیر با یکی از وجوه تاریک و انکارناپذیر وجود انسان روبه‌رو می‌شود. سنگ همان سنگ است و کوه همان کوه، اما هر بار معنایی تازه پیدا می‌کند. آنچه در ابتدا صرفاً یک مجازات به نظر می‌رسد، به تدریج تحت تأثیر نیروهایی قرار می‌گیرد که سیزیف را احاطه کرده‌اند؛ نیروهایی که هرکدام در قالب انسانی ظاهر می‌شوند و سعی دارند نسبت او با سنگ، خودش و جهان را تغییر دهند. «تکبر» به او می‌آموزد که بالا رفتن می‌تواند وسیله‌ای برای اثبات برتری باشد. «طمع» سنگ را از یک مجازات به دارایی و موضوع مالکیت تبدیل می‌کند. «شهوت» سیزیف را با میل، لذت و نیاز به دیگری مواجه می‌کند. «حسد» نگاه او را از مسیر خودش به زندگی دیگران می‌کشاند و او را گرفتار مقایسه می‌کند. «شکم‌پرستی» با مفهوم گرسنگی و خلأ مواجهش می‌کند و «خشم» تلاش می‌کند نفرت و خشونت را جایگزین پذیرش و ادامه دادن کند. در نهایت، «کاهلی» نه با وعده‌ای تازه، بلکه با پیشنهاد توقف، سیزیف را با امکان انجام ندادن مواجه می‌کند؛ با این پرسش که اگر هیچ‌کس او را مجبور نکرده باشد، چرا هنوز به راهش ادامه می‌دهد؟ سیزیف برای نخستین بار میان «باید» و «می‌خواهم» تمایز می‌گذارد. او درمی‌یابد که حتی اگر نتیجهٔ تلاشش از پیش معلوم باشد، انتخاب کردنِ ادامه دادن می‌تواند معنایی متفاوت با اجبار داشته باشد. در پایان، سیزیف با موجودی مواجه می‌شود که برخلاف تمام نیروهای پیشین، قصد تغییر دادن او را ندارد. موجود تنها شاهدی است که سال‌ها در کنار کوه حضور داشته، بدون آنکه سیزیف متوجه او باشد. او سنگ را سبک نمی‌کند، مجازات را پایان نمی‌دهد و راهی برای فرار پیشنهاد نمی‌کند؛ تنها همراه سیزیف می‌شود. سنگ همچنان سنگین است و مسیر همچنان ادامه دارد؛ اما سیزیف دیگر کاملاً تنها نیست. «هشتاد و هشت» در نهایت به جای ارائهٔ پاسخی قطعی دربارهٔ معنای زندگی، پرسشی را باقی می‌گذارد: اگر رنج و تکرار حذف‌شدنی نباشند، آیا انتخابِ ادامه دادن می‌تواند به خودی خود نوعی معنا باشد؟

تعداد پرسوناژ: 8 مرد - 1 زن - 0 کودک

نا مشخص
دامون داداشی

75 دقیقه

خلاصه اثر مارکو پس از یازده سال به شهری بازمی‌گردد که خاطره‌ی مرگ دزدمونا و محاکمه‌ی یاگو هنوز در آن زنده است. او در جست‌وجوی حقیقت، به دنبال یاگو می‌گردد؛ مردی که گمان می‌کند مسئول اصلی فاجعه بوده است. اما هرچه بیشتر در گذشته فرو می‌رود، نشانه‌ها متناقض‌تر می‌شوند. سلولی خالی، یادداشت‌هایی با نام خودش، گل‌های خشک‌شده و روایت‌های ضدونقیض شاهدان، مرز میان واقعیت و توهم را مخدوش می‌کنند. مارکو در مسیر جست‌وجوی خود با آنا روبه‌رو می‌شود؛ زنی که خاطره‌ی آن شب را به شکلی متفاوت به یاد دارد. گفته‌های او پرده از حقیقتی ناخوشایند برمی‌دارد: مارکو، با افزودن آنچه می‌خواست باور کند به آنچه واقعاً دیده بود، در شکل‌گیری فاجعه نقش داشته است. او با سخنی که به اتللو گفت، شک را به یقین تبدیل کرد و در مسیری قدم گذاشت که به مرگ دزدمونا انجامید. حقیقتی که مارکو سال‌ها از آن گریخته، دیگر صرفاً به اعمال یاگو مربوط نیست؛ بلکه به مسئولیت خود او گره خورده است. با پیشروی روایت، یاگو از یک متهم غایب به حضوری تهدیدکننده در ذهن و زندگی مارکو تبدیل می‌شود. گفت‌وگوی آن دو به مواجهه‌ای با گذشته، حافظه و هویتی بدل می‌شود که مارکو برای فرار از گناه خود ساخته است. در این میان، معلوم نیست آنچه مارکو می‌بیند تا چه اندازه واقعی و تا چه اندازه محصول ذهن اوست. در پایان، مارکو در سلول از خواب بیدار می‌شود و درمی‌یابد که هیچ‌کس جز خودش آنجا نبوده است. اعتراف می‌کند که یاگو را کشته، اما نمی‌تواند به پرسش ساده‌ی کشیش درباره‌ی هویت مقتول پاسخ دهد. سایه‌ی او، شبیه مردی دیگر، آخرین نشانه‌ی فروپاشی مرز میان مجرم و همدست، قربانی و عامل، و هویت و انکار است.

تعداد پرسوناژ: 5 مرد - 3 زن - 0 کودک