مجلس عروسی اتابک و التفات
شیلان صلاح
خلاصه داستان:
نقال و دو شاگردش متنی جدید را برای اجرا تمرین میکنند. نقل مجلس عروسی اتابک و التفات: پیرزنی مرموز نیمه شب به سراغ اتابک که شاگرد حجره ی بزازی است می آید و به او از آینده و ازدواج با دختری به نام التفات که نیمی از صورتش سوخته خبر میدهد. اتابک که نوجوانی بلندپرواز و رویاپرداز است از این پیش گویی آشفته میشود و به دنبال التفات میرود تا او را بیابد و سرنوشت خود را تغییر بدهد.
ملاحظات: سرودن اشعار این نمایشنامه کاری بسیار زمانبر بوده و با توجه به اینکه این متن تا به حال اجرا نشده اطمینان دارم در اجرای جشنواره ای بسیار موفق خواهد بود. تعداد بازیگران به شرح زیر است: ۱- نقال: مردی که به نقش های گوناگون درمی آید از جمله: طفل، ایرج، پادشاه، ناخدا کمال، آمیز قُرتُنبَک، احمد خان، نگهبان، مسافرکاروان، پدر اتابک، جارچی، سعید (عروسک گردان) ۲- پسر هنرجو: مردی جوان که به نقش های گوناگون در می آید، از جمله: (اتابک_مراد_ اردشیر)، وزیر (عروسک گردان) ۳- دختر هنرجو: زنی جوان که به نقش های گوناگون درمی آید، از جمله: التفات، پیرزن، منور(عروسک گردان). ۴- همسرایان:
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 75 دقیقه
ژانر: نمایش ایرانی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (0 کودک - 2 مرد - 1 زن)
نوع اجرا: یک پرده
مضمون اثر: #شیلان_صلاح, #آیینی_سنتی, #نمایش_ایرانی
همسرایان: [بحرطویل می خوانند] روزگاری پسری بود که در حجره بزازی بازار، مشغول و گرفتار به کار شب روز و اسم او بود اتابک، صاحب حجره چه کس بود؟ آمیزقرتنبک. شکم قرتنبک خیک باد عین تنبک. صبح تا شب گوشه ی حجره دراز روی جاجیم و سرش گرم به قلیون و خوراکی، چپ و راست خرده فرمایش و دستور به آن نوچه ی رنجور بداد.[پایان بحرطویل]
[نقال در نقش آمیزقزتنبک]
پارچه رو لول کن اتابک
طاقه رو کول کن اتابک
جنس ها رو جور کن اتابک
کارهات رو که کردی اتابک
گمت رو گور کن اتابک... ببخشید اشتباه شد: گورت رو گم کن اتابک
نقال: اتابک هم تابع دستور اوستاش بود و از خروس خون تا تنگ غروب اذن نشستن نداشت.
پارچه ها رو لول می کرد
طاقه ها رو کول می کرد
روز به روز لاغر می شد
ترکه ای، ریغماسی تر
اوستاش اما فربه تر
اِشکمش برجسته تر
انقدر کار داشت که هیچ وقت حوصله ش سر نمی رفت، پس چرا از اون جهنم این پسر در نمی رفت؟
چون که مادرپدرش
توی برج سنبله
توی سال اژدها
مردن از چی؟ آبله
پس پسر جایی نداشت
کس و همراهی نداشت
شبا نالون می شد از خستگی ها
گوشه ی حجره یهو می شد ولو
عوض خواب خیال بافی می کرد
توی رؤیاش کباب بود با چلو
[پسر هنرجو در نقش اتابک روی زمین دراز کشیده و در فکروخیال است.]
اتابک: [با خودش] چی می شد منم اوستا بودم و حجره داشتم. آخ کاش الان یه دست چلوکباب چرب اینجا بود و دولپی می لمبوندمش. نه، ولی دوست ندارم عین قرتنبک چاق خیکی بشم. اصلاً... اصلاً... کاش الان عینهو اون خوابی که هر شب می بینم پادشاه بودم و توی قصرم لم داده بودم و یه سینی پر انگور جلوم بود.
[دختر هنرجو در نقش پیرزن وارد حجره می شود]
پیرزن:کف دستت یه کتابه، بذار بخونمش، حالت رو بهت می گم، احوالت رو بهت می گم.
[اتابک دستپاچه برمی خیزد.]
اتابک: آهای! کجا می آی پیرزن؟! حجره تعطیله! این وقت شب پی چی اومدی؟!
پیرزن: اومدم فالت رو بگیرم مَلِکِ جوان بخت.
اتابک: ملک کدومه؟! یه سکه هم ندارم به تو بدم، اوستامم بفهمه اینجا اومدی من رو تیکه تیکه می کنه. برو شر درست نکن...
پیرزن: کی حرف پول زد؟! بذار کف دستت رو ببینم، بهت می گم به کدوم آرزوهات می رسی و به کدوم...
اتابک: آرزو؟
[ چشمش برق می زند و کف دستش را به پیرزن نشان می دهد.]
اتابک: اگه راست می گی بگو من کی ام و چرا اینجام؟
پیرزن: نامت اتابکه و پدرت شریک آمیزقرتنبک بود. وقتی که مرد میزقرتنبک خان همه ی مالش رو بالا کشید و تو رو کرد شاگرد خونه ی خودش. تو یه خال داری پشت گوش چپت... نه نه نه پشت گوش راستت. از هندونه هم بیزاری. بازم بگم؟
اتابک: حالا که عالم الغیبی بگو من به چه آرزوییم می رسم؟
پیرزن: به تاج و تخت می رسی و ازدواج میکنی. چه جاه و مقامی! چه برج و بارویی! اما بختت... اینجا یه نقشی می بینم... عروست از اهالی همین شهره. چه عروسی!
[در دل اتابک قند آب می شود.]
پیرزن: ولی نصف صورتش سوخته چرا؟!
اتابک: چرا صورتش سوخته؟!
پیرزن: نمی دونم، ولی به اینجا خیلی نزدیکه. کوچه ی پشت بازار می شینه. اسمش هم التفاته.
اتابک: التفات دیگه چه اسمیه؟! بعد از این همه بدبختی یه دختر با صورت سوخته که اسمش التفاته می خواد گیر من بیاد؟! یه پریوشی، ماهرخی،گل اندامی چیزی ...
پیرزن: همینی که هست. فقط یادت باشه که نباید سراغ دختره بری. وقتش که شد، خدا خودش سر راهت می گذاردش.
اتابک : بیخود! اگه قرار بود ندونم پس چرا گفتی؟ من نمی خوام التفات زن من بشه.
پیرزن: تو که این دختر بیچاره رو ندیدی، آخه چرا پیش پیش ساز مخالف می زنی؟!
اتابک: همینی که گفتم. این سرنوشت رو باید از سر نوشت. نمی خوامش. تو هم برو رد کارت عجوزه ی دروغ گو. برو...