قاعده دوز
خلاصه داستان:
در روستایی دورافتاده، زندگی پیرامون قهوهخانه مشسلیم و بازی کهن «دوز» جریان دارد. این بازیِ ساده، اصلیترین سرگرمی روستاییان و چیزی بیش از یک بازی است؛ ضربآهنگِ حافظه جمعی آنهاست—فضایی که در آن گرد هم میآیند، رقابت میکنند، شوخی سر میدهند و برای لحظاتی از فشارهای زندگی روزمره میگریزند. ورود گروهی از غریبهها با قصد مستندسازی و فیلمبرداری از بازی، در ابتدا موجی از شور و امید برمیانگیزد؛ اما این اشتیاق رفتهرفته جای خود را به بدگمانی میدهد. شایعات در قهوهخانه جان میگیرند و پچپچههای کوچک به اضطرابهایی عمیق بدل میشوند. حضور غریبهها که زمانی یک فرصت تلقی میشد، آرامآرام به تهدیدی علیه آبرو، امنیت و آینده روستا تغییر ماهیت میدهد. در سایه این ترس، اهالی روستا به سکوت و انزوا پناه میبرند و در برابر این بیگانگان جبهه میگیرند. دوز، که زمانی نماد شادی جمعی و پیوند میان آدمها بود، به نماد خطر بدل میشود. در پیِ رفتن غریبه ها تصمیم روستاییان را که برآمده از ترس و شایعات است، برای خان روستا نوعی تهدید تلقی می شود و بازی دوز را رسماً ممنوع اعلام میکند. در پرده پایانی، شاهد پیدایش نظمی نو و خفقانآور در دل روستا هستیم. این نمایشنامه با بهرهگیری از ساختار روایی معکوس، با نمایش پیامدهای این فروپاشی اجتماعی آغاز میشود. روایت در طول چهار پرده نخست، گامبهگام به عقب بازمیگردد و زنجیره ترسها، شایعهها و سکوتهایی را که به این بحران انجامیدهاند، آشکار میسازد. نمایشنامه با یک اپیلوگ به پایان میرسد که واقعیتِ عریان و فرجامِ جامعهای را برملا میکند که خود معمارِ زوال خویشتن بوده است
ملاحظات: نمایشنامه «قاعده دوز» در پنج پرده ساختار یافته است. چهار پرده نخست، به شیوه گاهشمار معکوس روایت میشوند؛ بدینصورت که با ممنوعیتِ بازی و پیامدهای بلافاصلهی آن آغاز شده و گامبهگام به سمت رویدادهایی بازمیگردد که بستر این بحران را فراهم آوردهاند. پرده پنجم، یک موخره (اپیلوگ) است که یک ماه پس از رویدادهای اصلی رخ میدهد. ساختار این اثر امکان اجرای پردهها به ترتیب زمانی را نیز، بدون نیاز به هیچگونه تغییری در متن یا فضای صحنه، فراهم میسازد. در اجرای معکوس، تماشاگر ابتدا با پیامدها مواجه شده و بهتدریج دلایل وقوع آنها را بازسازی میکند؛ اما در اجرای زمانی، سیرِ تدریجیِ دگردیسیِ رفتارهای روزمره به خودسانسوری، ممنوعیت و عقبنشینیِ فردی، نمودِ پررنگتری مییابد. تکمکانِ نمایش—قهوهخانهی روستا—باعث میشود تا تمرکز تماشاگر به جای تغییرات جغرافیایی، بر دگرگونیِ روابط میان آدمها معطوف شود. در کانونِ این فضا، خودِ بازی «دوز» قرار دارد. صدای برخورد مهرهها که در آغاز، طنینی عادی از حیات جمعی است، با گسترشِ سایهی سوءظن و ترس، تداعیکنندهی معانیای ناآرام میشود. صفحه بازی، مهرهها و سنگهای سیاه «شاکر»، به واسطهی نسبتهای متغیرشان با مفاهیمی چون شانس، مالکیت، انتخاب و اِعمالِ قدرت، معانی عمیقتری مییابند. این نمایشنامه بهجای آنکه مناقشه را صرفاً در قابِ تقابلِ یک فرد با قدرت ترسیم کند، «روستا» را به مثابهی یک «شخصیت جمعی» در نظر میگیرد. اهالی این روستا نه قربانیانی یکدست و بیگناه هستند و نه پیکرهای واحد از مقاومت. درامِ اثر از دلِ واکنشهای متناقضِ آنها و تصمیمات کوچکی زاده میشود که با اتخاذِ آنها، خود را با شرایطِ دگرگونشدهی پیرامونشان وفق میدهند، آن را تقویت میکنند یا در برابرش میایستند.
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: ۱:۳۰ دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (۰ کودک - ۱۳ مرد - ۰ زن)
نوع اجرا: ۵ پرده
مضمون اثر: ها, قهوه, دوز, بازی-, خانه-, فرنگی
حسن (بلافاصله رو به مشسلیم) مشتی… دو تا چای و کشمش برامون بیار. (رو به قلی، شاگرد قهوهچی) قلی، اون صفحه رو هم بیار.
قلی صفحه نداریم.
حسن چی؟
قلی نداریم حسنآقا… همهشو جمع کردن.
حسن کی جمع کرده؟
قلی مشسلیم.
(مشسلیم در آستانه در اتاق قهوهخانه ظاهر میشود)
مشسلیم نداریم… تموم شده.
حسن مشتی! مگه صفحه هم تموم میشه؟
مشسلیم گفتم که نداریم.
حسن یعنی چی مشتی؟
مشسلیم نداریم، نداریم! میخوای بازی کنی برو یه جای دیگه.
حسن (تلخ میخندد) دستت درد نکنه مشتی… حالا دیگه بیرونمون میکنی؟
(مشسلیم سرش را زیر میاندازد و به درون قهوهخانه برمیگردد. مصطفی از میان جمع بلند میشود)
مصطفی حسنآقا... شما به دل نگیر... شاید فعلاً صلاح نباشه دوز رو راه بندازیم.
حسن چرا مصطفی؟
مراد خب… الان وقتش نیست.
حسن خوب چرا؟
(همهمه در قهوهخانه میپیچد. چند نفر از اهل قهوهخانه وارد گفتوگو میشوند. حسن و شاکر مدام در طول حرفها به هم نگاه رد و بدل میکنند.)
مرد 1 وقتی که هنوز نفهمیدی چه خبر شده، یعنی تو باغ نیستی حسنآقا.
برات تقصیر خودمونه… غریبه رو آوردیم نشوندیم بالای چشممون، حالا هم باید تاوانش رو پس بدیم.
حسن فرنگیه فقط یه شوخی کرده
حشمت با خان شوخی نمی کنن
قاسم (سریع روی حرف حشمت میآید) با ما هم نمیکنن.
حسن بابا فقط بازیه، نه بیشتر!
برات برای تو بازیه. منِ برات چشم دارم، میبینم. اون فرنگیه از اون سر دنیا نیومده اینهمه راه که زل بزنه به سنگِ من و تو.کی میدونه توی اون جعبه سیاها چیه؟