نیشدارو
فاطمه حاجیکریمخانی
خلاصه داستان:
ویروسی کشنده به نام آمولا به تازگی در تمام جهان شایع شده است. خانم دکتر جوانی به نام پویه متوجه می شود که مادر عزیز و فداکارش نیز به این بیماری مهلک مبتلا شده است. او که از نایاب بودن داروی این بیماری در کشور آگاه است در کمال نا امیدی و در عین حال با تمام توان به دنبال دارویی برای مادرش می گردد و در نهایت با خوش شانسی موفق می شود آخرین داروی باقی مانده را برای مادر عزیزش به خانه بیاورد. در همین وقت و در حالی که به نظر می رسد همه چیز ختم به خیر شده است یگانه فرزند پونه، امید، هم شروع به نشان دادن علائم بیماری می کند. پونه بعد از انجام تست و مطمئن شدن از ابتلا فرزندش به ویروس آمولا، در مورد استفاده از تنها داروی شفابخش در دسترس بر سر دوراهی سختی قرار می گیرد. امکان استفاده از یک دارو برای دو نفر وجود ندارد بنابراین؛ بحث بر سر استفاده از تنها دارو بین پونه، مادرش، پسرش و همسرش بالا می گیرد. همسر پونه، آرمان، به شدت معتقد است که دارو باید به پسر خردسالشان برسد. همه چیز زمانی پیچیده تر می شود که خود او هم متوجه می شود به ویروس مبتلا شده است. حالا پونه باید تصمیم بگیرد بین مادر فداکار، همسری که برای رسیدن به او سال ها جنگیده و یگانه فرزندش جان کدام یک را نجات دهد. بحث های بی نتیجه ادامه پیدا می کنند تا این که بالاخره مادر پویه راه حلی پیشنهاد می کند.
ملاحظات: نامشخص
نوع اثر: نمایشنامه تالیفی
زمان: 45 دقیقه
ژانر: درام اجتماعی
مخاطب: بزرگسال
تعداد پرسوناژ: (1 کودک - 1 مرد - 2 زن)
نوع اجرا: 1 پرده
مضمون اثر: مرگ،, زندگی،, انتخاب،, دارو
سرسرای خانه ایران خانم. چند تا مبل قدیمی، در میانشان میزی، رویش یک ظرف شکلات بلورین. در گوشه دیگر یک میز غذا خوری با یک پارچ آب و لیوان رویش و چهار صندلی در اطرافش که ایران خانم پشت یکیشان رو به تماشاگران نشسته و چیزی می نویسد. سه در، در سه طرف سرسرا وجود دارد. در وسطی ورودی خانه است. در سمت راست به سرویس بهداشتی و در سمت چپ به اتاق خواب باز می شود. ایران خانم گاهی سرش را بالا می گیرد، دستش را در هوا تکان می دهد و بعد دوباره نوشتن را از سر می گیرد. پویه گوشی تلفن در یک دست و جعبه کوچکی در دست دیگر کلافه در حال تایپ کردن از در اتاق خواب بیرون می آید و جلوی صحنه به این سو و آن سو می رود. ناگهان می ایستد، به سمت تماشاگران برمی گردد و شروع می کند به حرف زدن.
پویه: ما خیال می کردیم مرگ مال همسایه ست. اون هم تازه همسایه های دور. نه زیر گوشمون. گفتیم از مرزهای بسته مملکت گل و بلبل واکسن نمی تونه بیاد تو، ویروس که دیگه عمرا بتونه.(سرش را به نشانه تاسف تکان می دهد) حالا از دیشب پشت سر هم بیمار با علائم آمولا میارن. سرفه، بدن درد، دست و پاهای یخ کرده، آخرش هم مرگ در اثر نارسایی تنفسی. اگه سیستم ایمنی بیمار ضعیف باشه زیر یه هفته. تست خونگیشو تازه توزیع کردن(جعبه تست را در دستش تکان می دهد. در همین حین تلفنش زنگ می خورد. تست را روی میز عسلی کنار پایش رها می کند و در حال حرف زدن از در وسط صنه خارج می شود.)
ایران خانم: که عشق... که عشق... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد آمولا!(می خندد و خنده اش به سرفه ختم می شود. دفتر و قلم را به میز کناری پرت می کند.)
امید خواب آلوده از اتاق خواب بیرون می آید.
امید: مامانی خوبی؟
ایران خانم در حال صاف کردن سینه اش با تکان سر تایید می کند. امید برایش یک لیوان آب می ریزد و به دستش می دهد. پویه مجددا تلفن به دست وارد می شود. در مدتی که در خانه باز است صدای آژیر آمبولانس به گوش می رسد.
پویه(در تلفن): آره همینطوری خوبه. همش رو بزنین تو سرمش. مراقب باشین دهیدراته نشه. من تا شب برمی گردم. فعلا.
نفسش را از غنچه لب ها بیرون می دهد. متوجه امید می شود. لبخندی تصنعی می زند و دستانش را مثل آغوش به سمتش باز می کند.
پویه: بیدار شدی عسل من؟
امید: مامانی سرفه می کرد.
پویه: مامان خوبی؟
ایران خانم:آره مادر یهو فک کنم آب دهنم پرید گلوم.
پویه: مراقب باش مامان تو رو خدا. به اندازه کافی مریض رو دستم دارم.
ایران خانم: خوبم بابا خوبم. اوضاع خیلی بده؟(سرفه)
پویه: بد واسه یه دقیقه شه. تخت خالی نداریم. هرکی میادو اعزام می کنیم. تازه همونام که اومدن دارویی واسه شون نداریم. فقط مجبوریم سرم بزنیم و درمان حمایتی کنیم شاید دو روز بیشتر زنده بمونن.
ایران خانم: وای خدا رحم کنه. تو مراقبت خودت باش یه وقت مریض نشی مادر.(سرفه)
پویه: ما که شانس آوردیم همون اول واکسن کادر درمانو زدیم. الان دیگه نه واکسن هست ندارو.
ایران خانم: وای حالا چی میشه؟(سرفه شدید)
پویه: مامان مطمئنی خوبی؟ مامان؟
ایران خانم: خوبم (سرفه) خوبم. نمی دونم چی پریده تو این گلوی...(سرفه)
امید: آب خوردی خوب نشدی مامانی؟
پویه: مامان... بدنت هم درد می کنه؟ دست و پات سرد نیستن؟(جلو می رود و دست مادرش را می گیرد و چهره اش در هم می رود.) می گم... می خوای یکی از این تستایی که آوردم رو امتحان کنی؟(رو به امید) امید پاشو برو رو اون مبل بشین انقدر کنار مامانی وا نستا.
ایران خانم: چی کار داری بچه مو؟ نه تست می خوام چیکار؟(سرفه)
پویه: برو امید. برو اون جعبه تست ها رو هم وردار بیار بده به من.
ایران خانم: تست چی؟ دارم بهت میگم چیزیم نیست.(سرفه)
پویه بی توجه به حرف های مادرش جعبه تست را از دست امید می گیرد. یک دانه تست ادرار خانگی در می آورد و می گیرد جلوی ایران خانم.
ایران خانم: نمی خوام من اینو. دیوونه شدی؟(سرفه)
پویه: آره عزیزم، دیوونه شدم. هر طرف نگاه می کنم پر بیمار آمولاست. بیمارایی که یه وضعیت زمینه ای دارن اوضاشون حتی بدتره. اگه خدای نکرده شما، که جان منی، و کلکسیونر هزار بیماری، تستت مثبت باشه... باید فورا تشخیص بدم.
ایران خانم: تشخیص بدی که چی بشه؟ دارو داری مگه؟ من می گم اصن اگه یه درصدم...(سرفه) آدم ندونه بهتره.
پویه: مامان تو رو خدا پاشو برو دستشویی. من تا خیالم از بابت شما راحت نباشه به هیچ چیز دیگه ای تو این دنیا نمی تونم فک کنم.
ایران خانم دستانش را به نشانه تسلیم بالا می گیرد. با اکراه تست را از دست دخترش می گیرد و سرفه کنان به دستشویی می رود.
امید: مامان مامانی مریض شده؟ حالا چی میشه؟ مامانی همش سرفه می کنه.
پویه: مامانی جان منه امیدجان. هیچ نترس. اگر هم مریض شده باشه ما هرکاری بتونیم انجام می دیم تا نجاتش بدیم...شمام... شما براش دعا کن.
امید با تکان سر تایید می کند. دستانش را در هم گره می کند و سرش را به سمت آسمان می گیرد. پویه به شوهرش زنگ می زند.
پویه: الو آرمان؟ خوبی عزیزم؟ آره ما خوبیم. ببین یه چیزی شده. باید یه کمکی بکنی... نه نگران نباش. مامان. مامان یه مقدار حالش خوب نیست. می تونی بیای دنبال امید با هم امشب برین خونه بابات؟
امید: خونه باباجون دوست ندارم برم. می خوام پیش مامانی بمونم.
پویه برای ساکت کردن امید انگشت اشاره اش را جلوی دهان خود می گیرد.
پویه: آهان باشه. آره عالی میشه. هرچقد زودتر بیای بهتر قربونت برم. مرسی که کنارمی... نه با تو هیچی سخت نیست. مرسی. دوست دارم.
در دستشویی باز می شود. صدای سیفون به گوش می رسد. ایران خانم تست ادراری که در دستمال کاغذی پیچیده شده را به طرف پویه می گیرد.
ایران خانم: بیا. ببین چیزیم نیست.(با دست جلوی دهانش را می گیرد تا صدای سرفه اش را خفه کند)
پویه نگاه گذرایی به تست می اندازد و بلافاصله به سمت امید برمی گردد.
پویه: بدو امید لباساتو جمع کن بابا از سر کار میاد دنبالت امشب میرین پیش باباجون.
امید: من نمی خوام...
پویه: پاشو برو بهت میگم. یکه به دو نکن با من. الان وقت بچه بازی نیست. همه باید عاقل ترین ورژن خودمون باشیم.
پویه به ایران خانم نگاه می کند. امید بلند می شود و برای جمع کردن وسایلش به اتاق می رود.
ایران خانم(با بهت): چرا...(سرفه) مگه...(سرفه)
پویه: بشین مامان. اضطراب نداشته باش. اون بدترین چیزه. الان باید تمام تمرکزمون رو بذاریم رو گزینه هایی که داریم.
ایران خانم: که دارو نیست.
پویه: استراحت و درمان حمایتی فعلا تمام چیزیه که بهش نیاز داری. دارو خب... فعلا نیست.
ایران خانم: چقد دیگه وقت دارم؟
پویه: تو این مدت منم تمام تمرکزم رو می ذارم رو پیدا کردن هرچیزی که بتونیم باهاش وضعیت شما رو مدیریت کنیم.
صدای امید: مامان کوله آبی رو بردارم؟
پویه: (بلند)آره عزیزم. همونو بردار.(رو به مادرش با صدای پایین تر ادامه می دهد.) دارو نیست. یعنی فعلا نیست. ممکنه دوباره این وسطا یه اتفاقی بیوفته یه تعدادی وارد بشه.
ایران خانم: دست و پاهام سرده.(سرفه)
پویه: دستکش و جوراب بپوش. مایعات گرم بخور. سعی کن خودت رو سرگرم کنی. شعر جدیدت تموم شد؟ شعر جدیدت رو ادامه بده. این تلفن بمونه کنار شما(تلفن بی سیم خانه را روی میز مقابل ایران خانم می گذارد.) من باید برم بیمارستان. راجع به وضعیت شمام با همکارامون مشورت می کنم ببینم بمونی خونه بهتره یا بستری شی.(صدایش را بالا می برد) امید مامان آماده شدی؟ الان بابا میادا.(صدایش را پایین می آورد و رو به مادرش ادامه می دهد.) هر کاری داشتی با من تماس بگیر. چند روز اول علامت ها همینن سرفه و ضعف و همین چیزا. نترس. قوی باش. یادت بیاد که وقتی من نوزاد بودم پدرم فوت کرد و تو خودت تنهایی هردومونو جمع کردی. اگه یه نفر تو این دنیا باشه که توانایی و لیاقت شکست دادن این بیماری رو داشته باشه اون تویی.
پویه دست مادرش را می بوسد بعد به جلو صحنه می آید و شروع می کند به حرف زدن با تماشاگران.
پویه: من باید برم. اگه بمونم معلوم نیست بتونم جلوی اشکامو بگیرم. اگه بلایی سرش بیاد چیزی از من باقی نمی مونه. باید برم. باید برم بیمارستان ببینم چی کار می تونم براش بکنم. خواهش می کنم براش دعا کنین. برای همه بیمارای بدبخت بی دارو دعا کنین.
پویه از در ورودی خارج می شود. صحنه تاریک می شود.