متن های جذاب
فیلتر ها
حذف فیلتر ها
60 دقیقه
کیان پسر بچه ای است که تمام وقت درگیر بازی های کامپیوتری ست و از زمانی که برای او تبلت خریده اند دیگر با پسردایی اش که از دوستان صمیمی او نیز هست بازی های فکری، نقاشی و فعالیت های این چنینی را انجام میدهد.هر زمان که خانواده اش برای شام یا ناهار صدایش می کنند جواب نمیدهد یا نمی رود تا یک شب متوجه می شود که دیگر والدینش قادر به دیدن او نیستند و گویا هرگز متولد نشده وقتی وارد اتاق خوابش می شود متوجه نور آبی رنگی میشود که او را به دنیای بازی های مجازی دعوت میکند. با اشتیاق وارد شده و در آنجا با موجودی به نام جینگیلی (رئیس دنیای بازی های کامپیوتری) و دوستش فینگیلی(رئیس دنیای مجازی والدین) آشنا میشود در ابتدا شخصیت بعضی از بازی ها را میبیند و دنیا برایش مجذوب کننده است اما به تدریج دلش برای خانواده اش تنگ می شود مخصوصا وقتی متوجه می شود دیگر قادر به بازگشت نیست مگر اینکه طلسم دیوهای سبز را بشکند و تعدادی بچه ی دیگر را که در این دنیا گیر افتادند را نجات دهد بنابراین کیان با کمک جینگیلی و شخصیت های بازی های پرنده خشمگین و قارچ خور به جنگ دیوهای سبز می روند و آن ها را نابود و در نهایت بچه ها را نجات می دهد اما جینگیلی نیز اکنون خانواده میخواهد و امید داشت با شکستن طلسم شاید او نیز تبدیل به انسان شود ولی این اتفاق نمی افتد مجدد کیان و بچه ها با هم هفکری کرده و به جینگیلی میگویند ما دوست و خانواده توییم و قول میدیم که هر روز فقط برای یک ساعت بیاییم باهات بازی کنیم تا او نیز تنها نباشد.
تعداد پرسوناژ: 10 مرد - 1 زن - 4 کودک
60 دقیقه
این متن شامل سه اپیزود است: اپیزود اول: دختری که گوشیاش را گم کرده از طرف مردی تماسی دریافت میکند و به خانه او میرود تا گوشی را بگیرد. دختر طی مکالمه با او متوجه میشود مرد تمام گوشی را زیر و رو کرده و از رازهای او خبر دارد. اپیزود دوم: زنی میخواهد قاتلی حرفهای را استخدام کند تا همسرش را بکشد، زیرا عاشق فرد دیگریست و طلاق میخواهد اما همسرش راضی به طلاق نیست. اپیزود سوم: شاهد اجرای تئاتری روی صحنه هستیم. زنی متوجه خیانت همسرش به او شده و میخواهد توسط قاتلی حرفهای او را به قتل برساند.
تعداد پرسوناژ: 3 مرد - 3 زن - 0 کودک
60 دقیقه
پیرزن و پیرمردی میخواهند از روستایشان به زیارت امام رضا بروند. تنها فرزند پسرشان مفقودالاثر است. آن روز صبح در رودخانه نزدیک خانهشان جسد پسربچهای ناشناس را آب آورده. پیرمرد اصرار دارد که برود پسربچه را به عنوان فرزند از آنها بگیرد و جای پسرش به خاک بسپارد.
تعداد پرسوناژ: 2 مرد - 1 زن - 0 کودک